Ö:: کردستان در معادله خاو‌رمیانه

نوشته: خالید عزیزی. ترجمه از کردی به فارسی: کاوه آهنگری

کردستان در معادله خاو‌رمیانه
نوشته: خالید عزیزی
خلاصه‌ای از روابط بین‌الملل
سال 1918 بعداز جنگ جهانی اول، ویلسون رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده امریکا، طرحی برای استقرار صلح و دوستی بین دول ارائه‌داند که طرح نامبرده به ''طرح
14 ماده‌ای ویلسون'' معروف گردید. طرح مذکور دارای ساختاری ایده‌آلیستی و خیرخواهانه بوده و در آن حق تعین سرنوشت اقوام و ملل نیز درج گردیده‌بود. کنفرانس ورسای در سال 1919، طرح ویلسون را نادیده‌گرفت و آنرا مبنایی برای معاهده ورسای قرارنداد، ولی باز طرح ویلسون توانست کم‌وبیش بر توافق نهایی ''سیور''در سال  1920 اثر خودرا بگذارد. بعدها در پی یک‌مجموعه توافق، نقشه‌ی سیاسی خاورمیانه بر اساس منافع و اوصول استعماری بنیادنهاده‌شد.

زمینه و نتایج جنگ جهانی دوم، مهر اتمامی بر ایدیالیزم ویلسون نهاد و پارامتر تازه‌ای را برای درک روابط‌‌ بین‌الملل در دوره‌ی تازه‌ سررسیده بوجودآورد و رخساری واقعی به رئالیسم بخشید. با این معنی که جهان آنچناکه هست مشاهده خواهد شد نه آنچناکه آرزو میشود. در سناریوی رئالیسم روابط بین‌الملل، وزن و حد و حدود فاکتور و اعضای مرتبط و درگیر در آن تنها از زاویه منفعت نگریسته‌ و ارزیابی خواهند شد و جایگاه آنان نمود پیداخواهد کرد. یا به تعبیری دیگر جای پای پیداخواهندکرد.

تاسیس UN در سال 1945 باشرکت 50 کشور، وسیله و مکانیزمی بود برای حراست از منافع مشترک و به‌ این ترتیب فاکتور جدیدی به نام احترام به استقلال و تمامیت ارضی کشورهای عضو به پارامترهای پیشین افزوده شد. این نهاد در واقع تلاش و کوششی چندجانبه بود برای راه‌اندازی مکانیزمی چندقطبی در جهت نهادینه‌‌کردن توازنی نسبی در جهان بود. نتایج جنگ دوم‌جهانی و تقسیم عملی جهان به دو قطب(آمریکا و شوروی سابق) به چند قطبی بودن جهان خاتمه داده و تقسیم جهان به دو بلوک شرق و غرب را به امری واقع تبدیل نمود. از آنموقع آرامش و منافع و استقلال کشورها و در کل مکانیزم روابط بین‌المللی تاثیر از سیاستهای این دو بلوک گرفته‌است.

در دوره‌های پیشین و کنونی، عرف و قوانین در نظام روابط بین‌الملل، دراصل مکانیزمی براساس حفظ و تامین منافع منفرد یا گروهی  این کشورها بوده‌است. بعداز جنگ دوم جهانی امنیت بین‌المللی به نیازی مسلم در سناریوی چندجانبه این مکانیزم تبدیل‌شد. اکثر قوانین روابط بین‌الملل در جهت نهادینه‌کردن صلح و ثبات از یکطرف و تامین منافع کشورها از طرف دیگر، تنظیم گردیده‌اند. بر اساس قانون این بازی تنها قدرت است که‌ در پهن‌میدان رقابت روابط بین‌الملل و منطقه‌ای توانایی یارگیری‌را دارد.  قدرتهای شوروی(سابق) و آمریکا بودند که در دوره‌ی جنگ سرد و صلح سرد چارچوب آشتی و منافع را تعین میکردند و آنرا مرزبندی میکردند و دیگران میبایست خودرا با آن وفق میدادند.

سقوط نظام شوروی سابق د‌ر سال 1990 باعث شکلگیری سیمای جدیدی برای جهان گردید و در این میان خلاء و شکافهای زیادی را به‌همراه‌آورد و در نهایت تعدادی قدرت منطقه‌ای آشکار و پنهان شکل‌گرفت. این اوضاع بعلاوه حادثه‌ی 11 سپتامبر باعث بوجود آمدن مکانیزم جدیدی از کنترل وامنیت جهان ازطرف آمریکا شد. این مکانیزم با تحمیل هژمونی آمریکا خودرا میشناساند. بر اساس درکی کلاسیک از قطب و قدرت، آمریکا تنها ابرقدرت نظامی است و در بسیاری جاها دارای توانایی حل وفصل مشکلات بوده و حرف آخر هم متعلق به وی است. ولی این به این معنا نیست که جهان به طور مطلق یک قطبی است و توانایی خزش به‌سوی نوع دیگری از چند قطبی را ندارد، بویژه که در حال حاضر فرایند گلوبالیزاسیون اقتصادی و تکنولژی و ... در حال گسترش است.

خاورمیانه و آمریکا
تا جنگ دوم جهانی انگستان و فرانسه قدرتهای مسلط خاورمیانه بوده و نقشه‌ی سیاسی آنرا بر اساس یک جهانبینی و مکانیزمی استعماری پایه‌ریزی کرده‌بودند. یکی از نتایج جنگ دوم جهانی به صحنه‌آمدن ابرقدرت آمریکا در جولان سیاسی خاورمیانه بود. ولی حضور و مستقر شدن آمریکا به معنای بوجودآوردن تغییر در نقشه‌ی سیاسی و سیستم اداری منطقه نبود، به ‌این دلایل که :

اول اینکه آمریکا همچون قدرتی تازه‌کار تجربه و گذشته‌ی سیستم استعماری در رابطه با چگونگی برخورد با فاکتورهای سیاسی، مذهبی، ملی و اداری کشورهای منطقه را نداشت. خاطرات آر.چی.روزولت که افسری کارآمد در امور امنیتی و نوه‌ی تئودور روزولت،رئیس جمهور اسبق آمریکا، بود، تا حدی درستی این ادعا را اثبات میکند. نامبرده در حین جنگ جهانی دوم و بعداز جنگ به جاهای زیادی در خاورمیانه و شمال آفریقا و قسمتی از آسیا سفر کرد و تحقیقات میدانی زیادی انجام داده و تا حد زیادی بر ستراتژی آینده آمریکا در آن مناطق تاثیر میگذارد.  

دوم اینکه، ستراتژی آمریکا بعداز جنگ جهانی در کل این‌بوده که ازگسترش قدرت و هژمونی شوروی سابق جلوگیری بکند و تاکتیکهایش را هم در جهت  همین استراتژی تنظیم میکرد. با همچون سناریویی ماندگاری شیوه‌ی استعمار اداری این منطقه بیشتر به سود آمریکا بود تا تغییر وتحول آن  که میتوانست بهانه‌‌ای برای حضور پررنگتر و بیشتر شوروی سابق گردد. برای نمونه حمایت مستقیم آمریکا از کودتای ضد حکومت مصدق در سال 1953 در ایران و جانبداری همه‌ی دول و دیکتاتورهای منطقه از حکومت کودتاو مخالفت‌کردن با جنبشهای آزادیخواه منطقه.           

بعداز سقوط شوروی سابق ترس بوجود آمدن قدرتهای خارج از کنترلی همچون ایران و عراق، به واقعیتی تبدیل شد. جنگ خلیج فارس و بیرون‌راندن عراق از کویت سرآغاز ستراتژیی نوین آمریکا در خاورمیانه بود بدین معنی که منبعد اجازه ندهند قدرتی خارج‌از کنترل در منطقه خاورمیانه شکل‌گیرد. البته چگونگی و ماهیت فاکتورهای دخیل در جریان این ستراتژی تا حد زیادی مبهم به نظر میرسید. ارتش عراق از کویت بیرون‌رانده‌ شد، ولی صدام و حکومتش همچنان برجای‌ماند و کردها پیرو درخواست' بوش پدر' شورشی به‌راه‌انداختند ولی واشنگتن از پشتیبانی خود دریغ‌ورزید. یکی از دلایل این‌بود که بعداز فروپاشی نظام شوروی سابق، آمریکا آمادگی لازمه‌ را برای اجرای نقش تنها ابرقدرت موجود در خاورمیانه را نداشت و به همین آسانی نمیتوانست خلاء پیش‌آمده را پرکند. این واقعیت با گسترش و قدرتگرفتن باورهای فناتیک و بنیادگرای مذهبی همچون گزینه جایگزین همزمان میشود.      

سیاست آمریکا در سناریوی جنگ و امنیت به غیراز جنگ ویتنام و تعدادی جنگ منطقه‌ای که اقداماتی فعال بوده و در سوگ پروژه‌ی طرحریزی‌شده ضد کمونیسم و شوروی سابق بودند، بقیه را میتوان اقداماتی غیراکتیف خواند تا اکتیف، به این معنی که اگر اقدامی بر ضد آمریکا رخدداده، آمریکا هم ضداقدامی به مرحله‌ی اجرا رسانده است.

برای نمونه بعداز اتمام جنگ جهانی اول در سال 1917 هنگامی آمریکا در جنگ حضور مستقیم پیداکرد که از طرف آلمان نیروهای دریایی آن مورد حمله واقع‌شدند، یا در جنگ دوم در سال 1941بعدازاینکه ژاپن در 'پرل هاربر' آمریکا را مورد هجوم قرارداد، آمریکا علیه ژاپن و آلمان اعلان جنگ نمود. در بحران کوبا نیز در سال 1962 وقتیکه شوروی سابق موشکهای اتمی خودرا در کوبا و در 100 کیلومتری مرزهای آمریکا مستقر کرد، آمریکا دست به اقدام تند زد و خطر را از سر کشور خود برطرف نمود. در 11 سپتامبر 2001 هم بعداز اینکه آمریکا از طرف القاعده  در واشنگتن و نیویورک مورد حمله قرارگرفت، دست به پاتک گسترده‌ی نظامی‌ ابتدا در افغانستان و بعدا در عراق زد.    

سیاست واکنش نظامی آمریکا بویژه بعداز 11 سپتامبر در خاورمیانه با مجموعه‌‌ای از پارامترهای سیاسی و مذهبی روبروشده‌‌است که در پروژه نظامی آن یا نادیده‌گرفته‌شده‌اند یا به حاشیه‌رانده‌شده‌اند. شکست ارتش و سقوط حکومتهای طالبان و صدام کار چند هفته بیشتر نبودند، ولی مشکلات سیاسی و اجتماعی این کشورها که پیشینه‌ای ده‌ها و صدها ساله دارند چگونه ممکن‌ است که با تعویضی در حکومت و در مدتی چند ساله چاره‌سر‌گردند؟

خاورمیانه در سناریوی امنیت و منفعت بین‌المللی به طور عموم و برای آمریکا بویژه تا قبل‌از شروع جنگ عراق کاملا مرزبندی شده‌بود و تنها به مساله‌ی اسرائیل و فلسطین ختم میشد. سیاست آمریکا براساس حفظ اسرائیل و امنیت بازرگانی نفت طرحریزی شده‌بود. شیوه‌ی برخورد با رژیمهای منطقه هم بر اساس منافع این استراتژی و در پرتو آن نمودپیدا میکرد نه بر اساس چگونگی برخورد این رژیمها با مردم کشورشان. صدام هچون یک عرب ناسیونالیست و متکی و مغرور به درآمد حاصله از نفت و ایران هم مانند یک قدرت مذهبی زیاده‌خواه متکی به درآمد نفت و احساسات مذهبی مردم، مستقیما به خطری جدی برای امنیت و منافح آمریکا و اسرائیل تبدیل شدند. از میان برداشتن حکومت صدام و زیر فشارگذاشتن ایران یکی از نیازهای ضرور و مهم و طولانی‌مدت این استراتژی کلاسیک و قدیمی آمریکا بود.

گیر و گرفتهای سیاسی و اداری عراق، میدانداری ایران، بدنامی بسیاری از مسئولین غیردموکرات و نارضایتی عمومی مردم منطقه و نفوذ و نقش موثر مذهب در رخدادهای شبانه روز، باعث تاثیرگذاری زودهنگامی در میان گروهی از محافظه‌کاران آمریکایی در جهت طرح ایده‌ی خاورمیانه بزرگ شد. این طرح میخواهد که چندجانبه به مشکلات و راه‌حلهای مربوطه بنگرد و مدعی‌است که همه‌ی جریانها بویژه مردم آزادیخواه، میتوانند در این پروژه داخل و سهیم گردند. این پروژه نوعی تقلید از طرح ویلسون در سال 1919 بنظرمیرسد با این تفاوت که طرح ویلسون بسیار شفاف بود ولی طرح خاورمیانه بزرگ و جدید نومحافظه‌کاران بسیار مبهم. رویهمرفته تنها بطور شفاهی از تحولات دموکراتیک و مسایل مربوط به آن بحث میکند. هرچند که تابحال هیچ طرح یا پروژه‌ای مشخص و معلوم ارائه ‌نشده‌ است ولی بازهم این گفته‌ها توانسته عده‌ای ‌از مردم را امیدوار و دسته‌ای از حاکمان را نگران کند. افق ناروشن عراق و افغانستان و میدانداری مذهبی در این منطقه باعث بوجودآمدن فراز و نشیبهایی در پیام و گفتار سیاسی مسئولین آمریکایی شده‌است. بعنوان نمونه در حال حاضر کمتر از سکولاریسم سخن به‌‌میان می‌آید و بویژه بعداز بحران لبنان به جای خاورمیانه بزرگ از خاورمیانه جدید صحبت میشود.  

برای اینکه آمریکا با وسع‌خاطر بیشتری به خاورمیانه بنگرد و ترکیب واقعی این منطقه هم خودرا در پروژه‌های آن بیابد، بهتراست که آمریکا بیش از این در نقشه‌های کهن عصر استعمار و جنگ سرد مقید نشود و در عمل هم مساله‌ خاورمیانه را تنها به مشکل فلسطین و اسرائیل محدود و تعریف نکند.

برای مثال بعداز جنگ جهانی دوم، در‌ سال 1947، مارشال وزیر خارجه وقت آمریکا طرح گسترده‌ کمکهای اقتصادی برای آبادانی اروپای جنگ‌زده را تقدیم کرد. مارشال حتی به شوروی هم، که به تمامه به جبهه‌ مخالف آمریکا پیوسته بود،  پیشنهاد شرکت در این طرح و برخورداری از پول طرح یادشده را کرد آنهم تنها به شرط اجرای اصلاحات در نظام سیاسی خود. هدف این است که آمریکا از یک طرف در پروژه‌های خود شفاف بوده و از طرفی دیگر در صدد بوجودآوردن مکانیزمی مناسب برای صاحبان دموگرافی زبانی، مذهبی، سیاسی، فرهنگی و... این منطقه باشد که میتوانند در مسیر تحولات و پروسه دمکراتیزه‌کردن منطقه نقش موثری داشته‌باشند. طرح و به‌میان‌آوردن چنین سناریویی کاری ساده و آسان نیست و بی‌گمان مجموعه‌ای پرسش و اگر و اماها را به میان خواهدآورد و با موانع زیادی روبه‌رو خواهدشد.

بعنوان نمونه‌: دیدگاهی لیبرال- دموکرات در امریکا و اروپا بر این عقیده‌ است که نومحافظه‌کاران واشنگتن و بنیادگراهای اسلامی در خاورمیانه باعث و بانی فضای جنگ‌زده و اختلاف‌آگین هستند. با صرفنظرکردن از این دیدگاه، آیا اقدامات نظامی راه را  برای عملی کردن پروژه‌های سیاسی هموار خواهدکرد؟ نوع و مکانیزم برخورد آمریکا با صاحبان این منطقه‌ی اسلامی که فاقد فرهنگ و تجربه دموکراسی هستند، چگونه خواهد بود؟ درصورت اجرای انتخابات آزاد در کشورهای این منطقه، که با نظارت طرفهای آمریکایی و اروپایی حماس در فلسطین اکثریت آراء را از آن خود کرد، چگونه با حاکمیت اسلامی منتخب معامله و برخورد خواهند کرد؟ هرچند که آمریکا دارای دستگاه نظامی بسیار قوی‌ای است، ولی این توانایی محدود و محصور است. آمریکا باید این پیام را به جهان بیرون از خود ارسال نماید که هدف وی تحمیل هژمونی خود بر این منطقه نیست، بلکه کار و کوششی است همگانی و مشترک در جهت حل مشکلات.    ‌   

دو تئوری و دیدگاه
تئوری دسیسه

این تئوری دارای جهانبینی‌ای قدیمی و کلاسیک است و قدمت آن به دوره‌ی جنبشهای ضد استعماری برمیگردد. میتوان‌گفت که دارای خاصیتی منفی‌نگر است و بر این باور است که ابرقدرتهای جهان همیشه در پشت درهای بسته مشغول برنامه و پروژه‌هایی علیه مردم ستمدیده‌ی جهان سوم در کل و خاورمیانه بویژه،‌ هستند. این دیدگاه در سطح داخلی و از لحاظ ایدیولوژیک خودرا از ناسیونالیسم، سوسیالیزم و مذهب تغذیه میکند. در سطح بین‌المللی و در عصر جهان دو قطبی، شوروی – آمریکا، تا حد زیادی تحت تاثیر و نفوذ شوروی سابق و عقیده‌ی کمونیستی بود. ولی بعداز انقلاب اسلامی ایران و سقوط شوروی سابق، خودرا با دین تعریف کرد و بدین‌گونه آرام آرام مذهب به پدیده‌ای سیاسی و غیرقابل انکار در جهان چند قطبی این منطقه تبدیل گشت.
این دیدگاه حتی در میان جامعه صاحب نفوذ‌ روشنفکری، سکولار، تکنوکرات و علمی این کشورها هم رایج است و تاوان گیروگرفتهای سیاسی- اقتصادی و عقب‌ماندگی جامعه‌ خودرا بر گردن کشورهای غربی مینهند و آنان(کشورهای غربی) راعامل عدم توسعه و موفقیت خود عنوان میکنند.  این دیدگاه در شکل و فرم سکولار آن در میان جوامع این منطقه، در مقابل دیدگاه مذهبی ضعیفتر است. این سیاه‌بینی اکنون در بین اغلب گروهها و جامعه‌ سیاسی سکولار کردستان رواج چندانی ندارد، ولی در عوض  در میان اشغالگران کردستان همچنان به قوت خود باقی است. این دیدگاه در سطح دول جهان توانایی و مجال مانور و یارگیری چندانی ندارد. دشمنی غلیظ این دیدگاه با هژمونی آمریکا بر منطقه باعث‌شده است که در خاورمیانه زمینه و امکان خودسازماندهی و رسیدن به مسند قدرت و ماندن بر آن برایش بیشتر شود. تئوری دسیسه زیاد از حد متکی و وابسته به بسیج عموم مردم کشورهای اسلامی علیه  غرب و برپاکردن زمینه برای ایجاد فضای جنگ در این منطقه است.     ‌
دیدگاه مثبت‌نگر
این دیدگاه نگرشی خوشباورانه است و بر این نظر است که آمریکا و هم‌پیمانان آن توانایی ایجاد تغییر و تحول در خاورمیانه را داشته و قادر به تغییر نقشه‌ سیاسی آن نیز میباشند. این نوع نگرش بعداز استقرار نظامی آمریکا در عراق و بحث و نظر و شایعات گوناگون در خصوص خاورمیانه بزرگ، در میان گروه و جامعه‌ روشنفکری و سیاسی به طورکلی و کردها بویژه رایج گشته‌است. مشرب فکری و سیاسی این دیدگاه نگرانی حاصله از توسعه و گسترش حاکمیت مذهبی در منطقه و تبلیغات شخصیتها و رسانه‌های گروهی و حضور آمریکا در عراق  است. این نگرش بر این است که اکنون جهان یک قطبی است و  تنها آمریکاست که میتواند تغییرو تحول گسترده و اساسی در منطقه را بوجودآورده و بانی دموکراسی در آن باشد. زمینه‌ی عملی این نوع نگرش در کردستان به چنین عواملی برمیگردد:

اول؛ استقرار نظامی آمریکا در کردستان و روابط حسنه نهاد سیاسی کردها و آمریکایی، دوم؛ قدرت و وسعت سکولاریزم در میان کردها؛ سوم؛  نگرانی ناشی از عملکرد و پروژه‌های حکومتهای مسلط بر کردستان. این نگرش با موانع بیشماری روبه‌رو میگردد. بعنوان مثال؛ در نقشه‌ سیاسی خاورمیانه به غیراز کردستان، با در نظرگرفتن جنبش و حرکت قدرتمند اسلامی ضد هژمونی آمریکایی، امید به پیروزی این نگرش کم و دارای افق نامشخصی است.
پرسشی به‌میان می‌آید و آن اینکه تا چه حد ممکن است که از میزان تاثیرگذاری این سلسله رویدادهای منطقه بر تجربه ، توسعه و آینده کردستان جلوگیری کرد و یا اینکه از اثرات منفی آن کاست؟ از منظر امنیتی اوضاع فعلی عراق و افغانستان  باعث بوجودآمدن نگاه گمان‌آمیز و همراه با نگرانی جهان در خصوص حضور و پروژه‌های آمریکا در این منطقه‌ شده‌است. به‌‌لحاظ عملی زمینه‌ به فعلیت‌رسیدن این مثبت‌اندیشی خیلی کم است؛ به این دلیل که؛ اول اینکه، فرهنگ دموکراسی و سکولاریزم در کشورهای اسلامی آغشته به تجربه و برآمده از گذشته نیست. دوم اینکه، قدرت و میدانداری سیاسی و نظامی آمریکا در این منطقه محدود و محصور است. سوم اینکه، پروژه‌ خاورمیانه طرح  گروهی از سیاسیون آمریکاست نه برنامه‌ کاری و اجرایی دولت‌ آن. چهارم اینکه، سناریوی مهمتر آینده خاورمیانه در چارچوب  هر دو منظر و دیدگاه، بحران واقع میان آمریکا و ایران است که تابحال  معلوم نگشته چه برسرآن خواهد آمد. آینده ایران خوب یا بد، فاکتور مهمی در معادلات سیاسی این منطقه است. 

کرد در کشاکش این بحران.
راهبران جنبش کرد در همه‌ بخشهای کردستان در حال حاضر و مراحل گوناگون زمانی سعی بر این نموده‌اند که سیمایی بین‌المللی به قضیه کردها داده و در حد توان هم تلاشهایی دیپلوماتیک برای این مهم به انجام رسانده‌اند. تاکنون و در تاریخ اخیر سه بار مساله کردها در سطح بین‌المللی و سیاست کلان و منافع ابرقدرتها  مطرح گشته‌است، که هر سه مورد هم بعداز وقوع جنگ میان ابرقدرتها و تحت تاثیر یا زیر سایه سرانجام این جنگها فرصت به پیش‌کشیدن مساله کردها به‌وجودآمده‌است.

 اولین بار بعداز اتمام جنگ جهانی اول مساله کردها در سطحی بین‌المللی مطرح گردید. ولی در آن دوران سطح خودسازماندهی و خودسازی سیاسی کردها به آن میزان از توانایی و آمادگی نرسیده بود که بتوانند حکومتداری بکند و فرصت معامله برای خود مهیا کرده و همچون فاکتوری وارد رقابتهای قدرت و مسایل مربوطه شده و از منافع خود دفاع نماید. بدین ترتیب آنچکه در پرتو ایده‌آلیسم و طرحهای ویلسون در معاهده 'سور' در سال 1920 بر اساس ماده‌های 62 ،63 و 64 به کردها اختصاص یافته بود، بعداز تغییر مسیر متحدین جنگ به نفع ترکیه در سال 1923 در معاهده ' لوزان '، از کردها بازستانده شد.

دومین بار، بعداز جنگ جهانی دوم جنبش ملی کردها خودرا چند مرحله به پیش‌ کشیده و با بنیاد نهادن حکومتی در حد توان خود وارد جولان سیاسی منطقه و جهانی شدند. جمهوری کردستان به شیوه‌ای دوفاکتو، هرچند برای مدتی کوتاه و در جغرافیایی کم وسعت، طعمه جریانات بازرگانی و مسایل بین‌المللی مرتبط با ایران گردید ولی با این حال گامی در جهت سروری و اقتدار سیاسی حکومت کردی برداشته شد. ستراتژی دیپلوماسی جمهوری کردستان این بود که جایگاهی برای مشروعیت سیاسی خود در تعاملات ‌مابین کشورهای درگیر در مسایل منطقه به‌دست‌آورد. اولین قدام پیشوا قاضی محمد این بوده که روسها و آذربایجان را به قناعت رسانده که نه‌ تنها حکومت کردها منطقه‌ای خودمختار و زیر سلطه‌ آذربایجان نیست بلکه جمهوری کردستان است. آشکار است که شورور سابق و انگلستان و آمریکا از دریچه منافع خود در ایران با جمهوری کردستان در تعامل بودند. در سناریوی منافع آنان جمهوری کردستان وزنه کوچکی به شمارمی‌آمد. روسها بعداز بستن معاملات خود با حکومت مرکزی ایران، از کردها قطع پشتیبانی کرده و جمهوریشان را به دست سرنوشت سپردند. ستراتژی آمریکا و انگلستان این بود که با در نظر گرفتن اهمیت سیاسی و اقتصادی ایران، نگذارند که این کشور به زیر سلطه روسها درآید و آمریکا هم بر این نیاز بود که در درازمدت ایران را ازآن خود نماید. حکومت تهران در این کشاکش و مسایل  بسیار زیرکانه با طرفهای دخیل در آن رفتار میکرد، از طرفی خود را از شرانگلستان و شوروی نجات داده و از طرفی دیگر زمینه‌ مناسب برای دخالت و نفوذ آمریکا را بوجودآورد و به‌ این شیوه جمهوری کردستان در در سناریو سیاست و منافع بین‌المللی و منطقه‌ای هیچ جایگاهی به آن داده‌نشد.
سومین‌بار و بعداز جنگ خلیج و سقوط رژیم صدام، این بار ، برخلاف دفعات پیشین، کردها خود در این مسایل و مشکلات دخیل بوده و یکی از فاکتورهای زمینه‌ساز و نتایج پدیدآمده این پروسه بوده و مجال معاملات و تعاملات خوبی را داشته و دارد. حکومت اقلیم کردستان هرچند که دولت مستقلی نیست، ولی بیشتر از هر منطقه فدرال جهان در روابط بین‌المللی و منطقه‌ای مربوط به خود دخالت داشته و حضور دارد. پدیدآمدن این فرصت به غیراز سکولار بودن دستگاه رهبری و تجربه چندساله حکومت کردستان و اهمیت و میزان آن در عراق، به شیوه و متد دیپلوماسی کردها نسبت به سیاست خرد وکلان آنان در سطح بین‌المللی و منطقه‌ای برمیگردد.

 لازم است که نهاد سیاسی کردها بر اساس ' رئالیسم و واقعبینی' و بدون اینکه در چارچوب مثبت‌نگری یا منفی‌نگری حصر گردد، زمینه لازم را برای به انجام رساندن پروژه‌های خود فراهم نماید. دنیا را آنگونه که هست بنگرد و نباید نسبت به فاکتورهای دخیل در این معادله بیتفاوه‌ت بوده و آنهارا نادیده‌ گرفته  همانگونه که طرفهای دیگر نیز نمیتوانند آنرا نادیده بگیرند. سقوط رژیم صدام پی‌آمد و نتیجه اشتراک منافع کرد، شیعه و آمریکا در آن دوران بود. ولی این اشتراک منافع دوران اپوزیسیون و مبارزه علیه صدام دچار دگرگونی چشمگیری شده و اکنون هر کدام از طرفین به منافع و مصالح خود میاندیشد. اگر عراق دچار مشکلات امنیتی نمیشد، آمریکا همچون حال به کردها نیاز پیدا نمیکرد. به همین سبب نیاز متقابل آمریکا و کردها به یکدیگر در فضای فعلی عراق روز به روز برجسته‌تر میشود. به همین‌خاطر سرانجام پروژه‌ کردها تا حد زیادی به ستراتژی آمریکا و منافع و بویژه حضور نظامی وی در کردستان وابسته است.  

آمریکا همیشه از زاویه روابط و منافع خود با ایران ، عراق ، ترکیه و سوریه به مساله کردها نگاه‌کرده و بر این گمان بوده که قضیه کردها مساله‌ای داخلی است و در بالاترین و بهترین حالت تنها از حقوق شهروندی کردها دفاع کرده‌اند. راه‌حل مساله کردها به‌طورکلی هرگز در دستور کار دولت آمریکا قرار نگرفته‌است، اینهم به عدم وجود هرگونه منفعت در حل یا عدم حل مساله کردها برای آمریکا در گذشته برمیگردد. پر واضح است که این سیاست هم چندان غریب به نظر نمی‌رسد، چون هر كشور، ملت یا حکومتی بر اساس منافع خود رفتار خواهدکرد. سرانجام و ثمرات بدست‌آمده برای کردها در کردستان به ویژه و عراق درکل، نتیجه شرایط و اشترک‌منافع پیش‌آمده بین کردها و آمریکاست نه پروژه‌ای درازمدت و از پیش پی‌ریزی‌شده. ولی اکنون اشتراک منافع و تجربه و آزمون و نقش رهبران و قدرت سیاسی کردها در عراق باعث شده که آمریکا به فهمی تازه و عملی از جامعه و امکانات و تواناییهای کردها در منطقه رسیده واقدامات و سیاستهای پیشین خود نسبت به کردها را مرور کند.   

راهبران سیاست کردی باید بکوشند که طرح لازم اشتراک منافع کردها و آمریکا را در نزد نهادها، سازمانها، گروه و جوامع موجود در دستگاه حاکمه یا نزدیک به آنرا در آمریکا پررنگتر و قویتر نموده و در همان حال این وجود اشتراک منافع بین حکومت کردها و آمریکا این فهم و استنباط را بوجود آورد که جهان امروز جهانی تک‌قطبی است و آن هم آمریکاست. وزن و اهمیت فاکتورهای منطقه‌ای و بین‌المللی مرتبط با منافع ملتی محدود و مرزدار است. براساس آنچکه که به خاورمیانه و مساله کردها مرتبط است، میتوان گفت که این منطقه چند قطبی است و نادیده‌گرفتن این امر واقع هم مشکلات خاص خودرا بدنبال خواهدداشت.

نهایتا، قدرت بلیط ورود به مکانی است که معادلات و معاملات بین‌المللی در آن انجام میشود و در آن محفل هم جایگاه هرکدام بر اساس موجودی قدرتشان تعیین خواهد شد. رسیدن به قدرت هنر است ولی از آن مهمتر و هنری‌تر  نگهداشت و خفظ آن است. مراقبت و حفظ حکومت و قدرت سیاسی کردها تاحد زیادی به وضع داخلی کردستان و اتحاد اداری و نظامی و یکدست کردن توانائیها وابسته است. نقصان برجسته حکومت اقلیم کردستان در سالهای گذشته این بوده که در ضرورترین و حساسترین مواقع نتوانسته به خاطر اختلافات داخلی یکدست و یکرنگ و متحد باشد و با  یک هویت ملی و منسجم از فرصتهای پیش‌آمده در سطح بین‌المللی به نفع خود سود جوید. تا زمانیکه قدرت، در همه‌ اشکال سیاسی و اقتصادی و نظامی و در حالت دموکراتیک و نادموکراتیک آن، تحت مکانیزمی کنترل و مورد بررسی و بازخواست قرارنگیرد، به فساد خواهد انجامید. فساد اداری موجود در کردستان نیز کم و بیش همانند همه نقاط دیگر جهان خارج از انتظار نیست. ولی با در نظر گرفتن شرایط خاص کردستان میتوان گفت که این فساد(در همه‌ ابعاد آن) قابلیت زمینه‌سازی و مهیاکردن فضای دخالت برای همسایگان را دارد و بدون شک نتایج غیرعادی و خسارتباری را بدنبال داشته‌باشد.   

ترجمه از کردی به فارسی: کاوه آهنگری

 بالا‌. بازگشت

چاپ کردن‌!

   این صفحه‌ را برای دوستان خود بفرستید:

© www.giareng.com
All rights reserved 2005.