|
|
دو شهید مبارز، مهندس اسماعیل شریفزاده مشهور به ( ملا عزیز ) و هاشم حق طلب مشهور به ( قادر شریف ) این دو عبرمرد تاریخ کوردستان از پیشگامان و پرچمداران مبارزات مردم کوردستان در جنبش مسلحانه سالهای چهل و شش، چهل و هفت شمسی بدست جلادان رژیم شاه به شهادت رسیدند. شهید مهندس اسماعیل شریفزاده از خانواده مرفه، خواندن دوره ابتدایی را در شهر مهاباد و دوره متوسطه را در دبیرستان البرز در تهران و تحصیلات دانشگاهی را در دانشكده فنی، رشته مكانیك دانشگاه تهران ادامه داده بود. باید این را هم توجه كنیم، كسانی در دبیردستان البرز و دانشكده فنی می توانستند ادامه تحصیل بدهند كه می بایستی خیلی باهوش و با استعداد باشند. شهید هاشم حق طلب از خانواده متوسط اهل مهاباد، دوران تحصیلات متوسطه را تمام كرده بود، زمانی كه ساواك رژیم شاه عده ای از مبارزان سیاسی را دستگیر و زندانی كردند، شهیدان، هاشم حق طلب و مهندس شریفزاده خود را به كردستان عراق می رسانند وبا هم رزمان خود مبارزه را ادامه می دهند. گفتن از زندگی كوتاه همچون انسانها از زبانها و قلم های مختلف تكرار یك حكایت باشد، اما این هم به نوعی بیان قصه عشق است ستایش عاشقان راه آزادی و دموكراسی است، اگر چه یك حكایت است كه از زبانهای بسیاری شنیده می شود، اما نا مكرر است قصهء عشق به مردم، به كردستان، به آزادی است كه چهره ونامی تجلی یافته و مورد ستایش و احترام قرار می گیرند، چنین نامها وچهره ها در تاریخ مبارزات مردم كردستان برای آزادی و دموكراسی در كردستان كم شمار نیستند. این دو بزرگوار از شهید شدن ابایی نداشتند هیچ كوه و دشتی نیست كه این دو فداكار را نشناسند. دو شهید زنده یاد با توجه به شرایط و اوضاع سیاسی كردستان عراق كه در آن زمان رخ داده بود، آنها مجبور شدند كه مبارزه مسلحانه را در كردستان ایران انتخاب كنند. این دو رزمنده تاریخ ملت كرد، نزدیك به دو سال در كوه های كردستان با ارتش رژیم شاه جنگیدند و بدست ساواك و نا پاكان و خفاش صفتان مزدور خود فروخته و خائن شهید شدند. در سایت های فارسی زبان یادی از شهیدان بزرگ ملت كرد به میان می آورند. ( سایت دیدگاه ) تابستان سال چهل و هفت رفته بودم آلوت، آلوت یك روستای مرزی است در شهر بانه كردستان. آشنایی آنجا سپاه دانش بود و من كه سن زیادی هم نداشتم از پدر ومادر اجازه گرفتم كه به تنهایی راهی آلوت بشوم..... بالاخره راضی شدند .... از تهران به كرماشان و سنندج و سقز رفتم تا به بانه رسیدم. حالا باید به آلوت بروم آن آشنا هم آمده بود بانه تا قاطر اجاره كند كه بالاخره جور نشد و قرار شد دل به دریا بزنیم و خودمان بزنیم به كوه! آنزمان هركس به آلوت می رفت می بایست پیه كوه و كمر و راه طولانی را به خود می مالید ! من هم كه سفر ندیده و نازك نارنجی بودم..... شب در یك روستا ماندیم و فردا دوباره راه افتادیم و خلاصه به هر هول و لائی بود تشنه و مرده به آنجا رسیدیم ... زیباترین خاطرات عمر من از همین روستای پر از مهربانی وانگور است.....{...} شب ها بیرون مدرسه روستا می خوابیدم ... یك روز صبح بوق سحر یكی مرا بیدار كرد.... چشمم را كه باز كردم دیدم یا حضرت عباس! یكی با تفنگ و فانسقه ای پر از فشنگ بالای سرم ایستاده... با شگفتی دیدم كه لبخند می زند . گفت ببخشید شما را بیدار كردم . پرسیدم شما « چته هستی » خندید و گفت نه چته یعنی دزد .... گفتم پس « جاش» هستی ؟ گفت نه من و دوستانم كه بعد آنها را می بینی پیشمرگه هستیم و برای آزادی مبارزه می كنیم .... اگر من چته یا جاش بودم، می توانستم شما را در خواب بكشم و ده را آتش بزنم و.. اما من پیشمرگه هستم. گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی پیشاپیش مسئله مرگ را حل كرده ایم .... بعد گفت اگر مایلی و دو سه بار تاكید كرد « اگرمایل هستی » بیا در مسجد چون دوستانم آنجا هستند . مسجد به مدرسه خیلی نزدیك بود. دور تا دور آنجا افرادی با تفنگ و فشنگ ( وخنجر به كمر ) ایستاده بودند. تا داخل صحن مسجد شدم مرد محترمی كه كمی چشمانش چپ بود با تواضع تمام جلوی پای من پا شد و سلام كرد .... از افتادگی او خشكم زد .... گفت اسم من قادر شریف است چاك اشكول ... سر چاوكانم ... گفتم كردی بلد نیستم. خندید و گفت: می دانم بفرمائید بنشینید . ببخشید كه دوست ما شمارا بیدار كرد ... بعد مفصل صحبت کرد. یكی از پیشمرگان پایش زخم مخصری بر داشته بود و دوستش كنار قادر شریف روی آن دستمال می بست ... یادم می آید كه اولین با از قادر شریف كلمه امپریالسم را شنیدم، جون تا آن زمان گوشم نخورده بود و او به تفصیل و ساده شرح داد. یادم هست درباره انقلاب سفید می گفت این طرح « کندی » بود و ابتدا شاه زیر بار نمی رفته، تا این كه امریكا دكتر امینی را كوك می كند و به شاه اولتیماتوم می دهد ... شاه هم می بینه ممكنه اون بابا جاشا بگیره، می پذیره ... چه انقلاب سفیدی ؟ ... من از سپاه دانش تعریف کردم که پاسخ هایش قانعم نکرد ..... بعد گفت اویسی با هلی كوپتر آمده بود سیاهومه ... سیاهومه نام دهی در همان منطقه بود حكومت از خون ما پیشمرگان تشنه است .. برادر مارا قاضی محمد را همین حكومت پهلوی به دار زد .... اسم آیه الله خمینی هم به میان آمد و قادر شریف گفت جدا از مسئله كاپیتالاسیون و اشاراتی كه ایشان علیه صهیونیسم می كنند - حرف نوئی در نظرات شان نیست ولی ما احترام می گذاریم به هر كسی كه یك دهم ایشان هم علیه دیكتاتور قدم بر دارد . قادر شریف گرچه در مجموع گرایش چپ و رادیكال داشت واین را حالا بهتر می فهمم اما آنروز شاهد بودم كه او و برخی نه همه اشان نماز می خوانند اهل تسنن سر ساعت های خاص نماز را بجا می آورند ... ملا خلیفه كه امام جمعه و مورد احترام روستائیان بود نیز برای دیدار قادر شریف به مسجد آمد و تا آنجا كه یادم می آید همه محترمین ده آمده بودند .... فردا شب در تاریكی از آنجا رفتند .. زیارت آن انسان والا یكی از دو واقعه مهم زندگی من بود. دیدار قادر شریف دریا دل دریا صفت مرا که قطره ای بیش نبود و نیستم، برای همیشه دگرگون كرد، دستم را گرفت و پا به پا برد! نزدیك به چهل سال است آن را جایی بازگو نكرده بودم پائیز امسال با شگفتی تمام اورا و آلوت زیبا را خواب دیدم و نمی دانم چرا ... گوئی روز واقعه مثل یك فیلم جلوی چشمانم ظاهرمی شد .. از خواب كه بیدار شدم یاداشت هایم را در باره كازانتزاكیس كه با خون دل نوشته بودم و نكته تازه ای هم داشت، پاره كردم كه وسوسه ام نكند و تصمیم گرفتم از همه برای نگارش زندگی قادر شریف تقاضای یاری كنم، جز دو انسان خوب، غیر از ( و هموطنی كه از ساواك و ترور قادر شریف دفاع كرده و در زیر نویس آورده ام ) هیچ گروه و سازمانی نبود كه در پاسخ ننویسد متاسفانه او را نمی شناسیم .... اگر چنین است پس نسل جدید باید بگوید ؟ ... هنوز صدای او در گوشم زنگ می زند ... 26-03-2006 عزت پیرانی |
| بالا. | بازگشت |
|
|
|
© www.giareng.com |