|
|
چیزی که باقی می ماند و می تواند به همزیستی مسالمت آمیز و بدون در گیری کشورها، ملیتها و انسانها یاری رساند، همان به کار گیری منطق و طرد روشهای قدیمی، از نوع ایجاد یک سیستم مستبده است. یعنی در یک کلام وداع با بر تری طلبی و شناسائی حقوق ملیتها در یک کشور کثیرالملله است. ما همه به خوبی می دانیم، برای این کار نقش متفکرین و روشنفکران جامعه به مفهوم واقعی خود، بسیار مهم و حیاتی است و اگر کسی در راه کوشش برای کسب حقوق برا بر انسانها و ملیتها گام بر دارد، بدون شک نامش به نیکی در تاریخ ثبت خواهد شد. خوب حالا ببینیم کیان اند این متفکرین و روشن فکران در جامعه ما ایران که می توانند امیدی برای رسیدن به جهان ایدآل باشند؟ در فرهنگ ما، معمولا کسی که در امور مربوط به جامعه مطلع است و قلم به دست می گیرد و درباره ی مسائل اجتماعی و سیاسی و غیره نظر می دهد، چنین فردی از روشنفکران آن جامعه به حساب می آید. در فرهنگ نامه ها نیز واژه های مترادف و مشابهی، نظیر روشن ضمیر، روشن رأی، روشن بین و پاک نظر و روشن روان، آورده شده است. به دیگر سخن، آنکه دارای اندیشه ای روشن است و یا در امور کار با نظر باز و متجددانه می نگرد، روشن فکر می نامند. پس انسان نوگرا و آنکه اعتقاد به روش نوین دارد و رفتار و آئین کهنه را مسخ شده می داند، از جمله روشن فکران است. بنا به این تعریف، اگر انسان روشن فکری بخواهد واقعیت جامعه را آگاهانه نادیده بگیرد و یا چنین واقعیتی را به سود یک گروه خاص از آن جامعه تفسیر نماید، باید گفت که از جمع روشنفکری فاصله گرفته و می گیرد. یعنی کمتر می توان بر روی روشنفکر بودن چنین شخصی حساب کرد. متأسفانه بعضی اوقات برخی از این روشنفکران هموطن با بیاناتشان و تکیه مدام بر روشهای پیشین و کهنه که دیگر کار برد درستی ندارند، ازراه صلح و هم گرائی متجددانه خود را دور می کنند و یا نمی خواهند در چنین راهی گام بر دارند و بقول سعدی بزرگ، تدبیر درست از آنان (در اینجا به سود برابری ملیتها) بر نیاید. گه بود کز حکیم روشن رای ++ بر نیاید درست تدبیری. (گلستان سعدی) بنا بر این، برای جلو گیری از سوء تفاهم باید گفت، که نمی توان به همه روشن فکران، آنگونه که در واژه نامه ها تعریف شده، روشنفکر گفت. معمولا در میدان سیاست، ما با دوشخصیت روشنفکری سر وکار داریم. یک گروه همان روشنفکرانی که تعریفش آمده و آن عبارتند از کسانی که: هر آنچه برای خود و ملت و فرهنگ خود نیک می دانند، ازدگران نیز دریغ نمی کنند و بحقوق مساوی و ارزش انسانی برای همه شهروندان سرزمین خویش اعتقاد راسخ دارند. ما نظیر آنان را در همین تاریخ معاصر ایران سالهای اواسط قرن بیستم میلادی به این طرف درمیان نیروهای لیبرال و چپ جامعه خودمان از زنده یاد دکتر مصدق و یاران راستینش گرفته تا برخی از شخصیتهای توده ای هوادار شوروی و یا منتقد و حتا ضدشوروی زیاد دیده ایم که اعتقاد عمیقی به دمکراسی واقعی و شناسائی حق تعیین سرنوشت تا سرحد استقلال ملیتها در ایران را داشته اند و کما کان هنوز هم برخی از آنان پای بند به این اصول درست مانده اند. زیرا اینان بدرستی معتقدند که اولا ایران چه ما بخواهیم و چه نخواهیم یک کشور کثیرالملله است واگر واقعا به دمکراسی اعتقاد داشته و به آن پای بند باشیم، این پر مسلم است که بدون شناسائی حقوق این ملیتها در ایران هیچ موفقیتی برای پیاده نمودن دمکراسی نخواهیم داشت. این گروه از افراد دمکرات، در واقع دمکراسی و حقوق ملیتها را پشت و روی یک سکه می دانند و از هم تفکیک ناپذیر. گروه دیگر روشنفکرانی هستند که آگاهانه این حق و حقوق مساوی بین انسانها و ملیتها را با شرط و شروطی می پذیرند، آنهم اگر موقعیت و شرایط مجبورشان کند. به عنوان مثال، برخی از آنان می گویند: اگر شما سر کردگی مارا، فراگیری به زبان ما و روش مارا برای زندگی باهم بپذیرید، می توانید دارای حق و حقوق مساوی با ما باشید! برای اثبات این ادعا متمنی است به این جملات زیر، از قلم و دهان یکی از این افراد روشنفکر جامعه توجه فرمائید. "هزاران سال است كه زبان فارسی، زبان رسمی است و مثلاً زبان بلوچی یكی از زیر شاخههای آن است. اما مسأله این است كه مردم یك كشور مگر چه میخواهند؛ جز امنیت، رفاه اقتصادی و مشاركت در ادارهی كشور كه هیچیك را به هیچ كس عرضه نكردهایم. در زمان رضاشاه یك دولت قدرتمند مركزی وجود داشت و همه بهناچار مطیع آن بودند. اما بهمحض آن كه رضا شاه رفت، در خوزستان و آذربایجان و كردستان تجزیهطلبی آغاز شد." و یا در جای دیگر و در ادامه از همین شخصیت، می خوانیم: "اگر شما به هر كسی كه گویش خاصی دارد بگویید آنرا آموزشبده كه تخم تجزیه پاشیده میشود. اگر به آنها اجازه دهیم زبان خودرا آموزش دهند تا ده سال دیگر بچههای ما همدیگر را درك نخواهندكرد و ارتباطها قطع خواهد شد. این خود یك تجزیهی غیر فیزیكی است. در آن صورت اگر به هر منقطهی كشور برویم، باید یك مترجم همراه داشته باشیم تا زبان همدیگر را بفهمیم." (ر.ش.به گفته های آقای کورش زعیم عضو شورای مرکزی جبهه ملی ایران درمیز گرد: "ایستادن روی زمین ایرانی" ماهنامه ی نامه به سردبیری آقای تولائی) این بدان معنا است که اگرشما افراد دیگر "اقوام ایرانی" می خواهید در آرامش نان بخورید و به اصطلاح در رفاه زندگی کنید، دور زبان مادری تان را خط بکشید و فرهنگ هم بی فرهنگ و اگر زیاد هم حرف بزنید، شما را تجزیه طلب خواهند خواند و یک حکومت تقریبا رضا خانی برای تان لایق است! آرزو می کنم بنده ی کرد، اشتباه فهمیده باشم و نظر گوینده غیر از این بوده باشد. اکنون برای روشن نمودن سوء تفاهم، به دیگر جملات آقای کورش زعیم توجه فرمائید. با وصف این که بنده ایشان را یکی از روشنفکران و سیاستمداران ملایم جبهه ملی یعنی بسیار ملایم تر از آقای دکتر داریوش همایون مشروطه خواه، می دانم، اما ایشان با تعجب زیاد، در همان بحث میز گرد و درجمله نخست، هویت بنده ی نوعی را نفی می کند و می فرماید: "ما درایران مسئله ای بنام قومیت بطوریکه مجزا ازبدنه ی ملت و مسئله ی ملی باشد، نداریم". صدالبته معلوم است که قوم پیش در آمد یک ملت است. یعنی تعریفی که برای قوم می کنیم با واژه ای بیشتر شامل ملت هم می شود. اما منظور ایشان ازبیان این جمله فقط ملت فارس است و دیگر اقوام، اجزاء این ملت اند، نه یک گروه مستقل! در یک جمله ی پائین تر می گویند: "از دیدگاه من ملیت یک تعریف بین المللی دارد یعنی Nation، یعنی مردمیکه زبان، قانون اساسی، مرزهای مشترک و دولت مشترک دارند....... اگر چه جریان های تجزیه طلب از عناوین ملت ترک یا کرد یاد می کنند". نقطه چین از خود او است. این نکته نشان می دهد که احتمالا آقای زعیم یا با تاریخ سر زمین خود آشنائی ندارد و تعریف قوم و ملت را هم نمی داند و یا آشنا هست و تعریفهارا هم خوب می داند، اما از بیان و تعریف درست آن طفره میرود. اکنون چرا ایشان، همانند آقای داریوش همایون، خودشان را به کوچه علی چپ می زنند و یا آن واژه ها را به چه منظوری (؟!) درست تعریف نمی کنند، این جای خود دارد! در اینجا بنده از آقای زعیم بزرگوار می پرسم چه کسی هزاران سال به زبان مادری ایشان در کشور مشترک ما رسمیت داده و دیگر زبانها را بی رحمانه سرکوب نموده است؟! ایشان خودشان به درستی قبول دارند که در طول تاریخ زور گویان و مستبدانی مانند رضاخان بر جامعه ما حکم رانده اند. پس همین دیکتاتوران بوده اند که برای حفظ موقعیت خود به یک زبان که اکثریت درباریان با آن تکلم نموده رسمیت داده اند، مگر نه؟ بعلاوه آقای زعیم عزیز، فقط نان خوردن و رفاه اقتصادی برای یک انسان شرط زندگی و زنده ماندن نیست، بلکه انسانها نیاز بحفظ فرهنگ، زبان، موسیقی، رسم و رسومات و شیوه زندگی خود دارند. مطمئنا کسی از شما نمی پذیرد که هویت و شخصیت اورا بگیرید، و فقط شکمش را سیر کنید! به فرض اینکه اگر ما همه ی این ها را نادیده انگاریم و کنار بگذاریم و فقط در تعریف ملت از طرف شما، واژه زبان را در نظر بگیریم، نتیجه آنست که بنده، به عنوان مثال زبانم کردی است و شما آقای زعیم زبانتان فارسی. پس این دو در قالب یک ملت یا یک قوم نمی گنجند! درواقع این مثال، آن تعریف شما را از ملت نقض می کند. به علاوه در هیچ جائی، قانون اساسی مشترک را برای تعریف یک ملت نیا ورده اند. زیرا قانون اساسی را با سر کار آوردن هر حزب سیاسی و کسب اکثریت آراء در مجلس در هر زمانی می توان آن را تغییر داد. اما خود آقای زعیم بخوبی آگاه اند که تغییر زبان و لباس و رسم و رسومات و موسیقی ملتها که در طول تاریخ همه چیز انسان با آنها عجین شده و درخون و پوست و احساس آدمها جا گرفته و با آنها رشد کرده، بغیر از زور چماق ازنوع رضاخانی اش، آن هم کوتاه مدت نمی توان آنها را به آسانی از روان آدمی بیرون آورد. در اینجا واقعا هیچ لزومی ندارد که بنده و امثال برای آقای زعیم و همفکران ایشان ثابت کنیم و یا جانماز آب بکشیم که مثلا تجزیه طلب نبوده و نیستیم، بلکه این اعتقاد ما است که ایران یک کشور کثیرالملله می باشد و همین کثرت ملیتها و فرهنگها، ویژگیهای این سر زمین را برجسته نموده و هیچ دلیلی هم نمی بینیم که چرا ما نتوانیم مانند برخی کشورهای اروپائی و آمریکائی نظیر سویس و کانادا یک سیستم دمکراتیک داشته باشیم؟! چرا آقای زعیم و امثال که شب و روز سنگ زنده یاد دکتر مصدق را به سینه میزنند، نمی خواهند حد اقل، مانند ایشان در بیش از حدود شصت سال پیش بیاندیشند (نه امروز)؟ اگر چه افکار و سیاستی که درآن دوره بکارگرفته می شد، کهنه شده و فقط به درد آن دوره می خورده، اما من بااین وصف توجه ایشان را به این جملات زیر از شادروان دکترمصدق، جلب می نمایم. این راد مرد تاریخ ما در پاورقی صفحه 77 خاطرات خود که از سفر و تحصیلاتش در سویس بحث می کند، اشاره ای بدین شرح درباره شیوه اداره آن کشور دارد: "کشور سویس دارای 24 استان است که 23 دولت در 23 استان و یک استان هم 2 دولت تشکیل شده که مجموعا مرکب از 25 دولت می باشد و به سه زبان رسمی صحبت می کنند. آن قسمتی را که بزبان فرانسه حرف می زنند سویس فرانسه و دو قسمت دیگررا که بزبان آلمانی و ایطالیائی صحبت می کنند سویس آلمانی و ایطالیائی گویند". در هرصورت نگاشتن این مطلب فوق ازطرف دکتر مصدق نشانه روشن ضمیری این مرد بزرگ در تاریخ کشورمان بوده است. ایشان با یک تیر دو نشان را زده اند: نخست این که نحوه اداره کشور سویس کثیرالملله و سیستم حاکم بر آن را که وسعتش (41284 کیلومتر مربع) حدود چهل برا بر کوچکتر از ایران است به هم وطنان خود بشناساند و دوم اینکه بگوید: این کشور از سه ملیت بزرگ فرانسوی، آلمانی و ایتالیائی (ملتی کوچک و بومی، رتو رومانی) با زبانهای متفاوت تشکیل شده و این ملیتها دارای سابقه 1200 سال اتحاد رسمی و آزاد با هم اند. چه بسا ایشان قلبا بسیارهم علاقمند بوده اند که روزی در سرزمین کثیرالملله خود با ملیتهای فارس و آذری و کرد و بلوچ و ترکمن و عرب، چنین حکومت فدرا تیوی بر قرار گردد. منتها در آن زمان چون موقعیت ایجاب نمی کرده، یعنی هرحرکت مردمی را با چوب تکفیر تغییر رژیم و یا تجزیه طلبی می کوبیدند و محکوم می کردند، لذا در چنان جوی طرح آن را هم بصلاح نمی دانسته است. آن کسانی که با تاریخ زمان دکتر مصدق آشنائی دارند، خوب می دانند که ایشان به عنوان یک قاجار زاده هیچ علاقه ای و روی خوشی به کمونیستها نشان نمی داد، بلکه بنا به طرز تفکر واقع بینانه و دمکراتیکش می خواست فعالیت آنها را مانند بقیه سازمانهای دیگر آزاد بگذارد. همین قدم را دشمنان آزادی، پیراهن عثمان کردند و برچسب سر سپردگی به شوروی را به او زدند. شما خودتان دیگر تا آخر داستان را بخوانید. متأسفانه هنوز هم آقای کورش زعیم بزرگوار و آقای دکتر داریوش همایون و هم فکرانشان دست از آن شعار کهنه و فرسوده ی تجزیه طلبی بر نداشته اند و آنقدر آن را تکرار می کنند که جوانان پاک دل را به دام آن بیاندازند و بدین ترتیب بهانه ای برای سر کوب دیگر ملیتهای غیر حاکم به دست آورند. امید است این طور نباشد، اما با تأسف فراوان این طور دیده می شود. برای آگاهی آقای زعیم و همفکرانش که از آموزش زبان ملیتها در ایران وحشت دارند و می ترسند در آینده به مترجم نیاز پیدا کنند و زبان فارسی را می خواهند اجبارا به همه ملیتها تحمیل نمایند، باید عرض کنم که در کشور سویس یک زبان سراسری هم وجود ندارد و مردم سویس برای مسافرت به دیگر کانتونها (استانها) هیچ نیازی هم به مترجم ندارند. بعلاوه در دنیای امروزه، در جائی که بنده کرد گوران کشاورز زاده، و به قولی دهاتی که هیچ گونه مدرسه روزانه ای را هم نگذرانده، اما قادر شده ام در کنار فارسی سه زبان دیگر را یاد بگیرم و هربچه مدرسه اروپائی هم بیش از دو یا سه زبان غیر اززبان مادری یاد می گیرد، پس آقای زعیم دیگر نباید نگران باشند اگر اجازه دهند فرزند بنده به زبان مادری خودش مدرسه را به پایان ببرد. زیرا بدون شک بچه دهاتی های هم ولایتی من نیز در کنار زبان مادری، هم فارسی را خوب فرا خواهند گرفت و هم چند زبان دیگر را. لذا، آن ترس از همراه داشتن مترجم در کل بی اساس است. در هر صورت همان گونه که در پیش ذکرش رفت متأسفانه به دلیل آنکه گویا آقای زعیم نه مفهوم قوم و نه تعریف ملت را درک کرده اند، لذا علنا هویت بنده و امثال را بطورکلی نفی می کنند. یعنی درهمان اوایل صحبتشان در آن میز گرد می فرمایند: "هیچ قوم یا اقلیتی در ایران وجود ندارد که از سایرین جدا باشد". عجبا! از کدام سایرین؟! به احتمال قوی منظور ایشان ملت حاکم است. پس باید واقعا دست آن محافظه کاران و حتا سلطنت طلبانی که به موجودیت اقوام غیر فارس باور دارند، بوسید. بنده حدس می زنم که گویا پیشرفتهای چشم گیر پیش از همه در مناطق کردستان عراق و رسیدن کردها به بخش کوچی از حق و حقوق خویش در یک قسمت از کردستان، آقای کورش زعیم بزرگوار را هول کرده و ایشان در اصل از این تحول وحشت زده شده اند، که نکند بعد از سر نگونی جمهوری اسلامی (البته توسط خود مردم نه بیگانگان)، در ایران هم یک سیستم فدرالیسم بر گزار شود و ایشان هژمونی ملت خود را از دست بدهند!! گویا این مسئله ایست که آقای زعیم از آن وحشت دارند. قابل ذکر است که ایشان در تمام مدت صحبتش در این میز گرد ماهنامه نامه، هیچگاه دو واژه از دهانشان نیافتاد، یکی انکار قومیتها و دیگری چوب تجزیه طلبی بر گرده فعالان سیاسی ملیتها. در اینجا یک بار برای همیشه به آقای کورش زعیم و همفکران گرامی شان درجامعه لیبرال ایران باید گفت که: اکثریت ملیتهای تحت ستم فرهنگی در ایران و فعالان این ملیتها نه تجزیه طلب اند و نه تهران و اصفهان و شیراز و غیره را که با رنج پدرانشان آباد شده و بقیه مناطق ایران ویران، به این سادگی برای آنها جا می گذارند و نه حاضرند، زبان و فرهنگ و رسم و رسومات خود را از دست بدهند و زیر فرمان آقای زعیم و امثال سر خم کنند. پس بنده از حضور ایشان تمنا دارم، اگر واقعا به راه شاد روان دکتر مصدق اعتقاد دارند، پس حد اقل به خودشان نیرنگ نزنند. شما عزیزان باید بدانید که زمان عوامفریبی و قلدری و زور گوئی و دیکتاتور تراشی و سر کردگی و بر تری ملتی بر ملیتهای دیگر سپری شده. همه ما باید بپذیریم که بنده کرد و شما فارس و آن دیگری آذری و بلوچ و ترکمن و عرب و غیره دارای زبانهای گونا گون با فرهنگ و ادبیات متفاوت، اما سر زمینی مشترک هستیم و اگر شما بخواهید یا نخواهید سر نوشت اقتصادی و سیاسی و اجتماعی ما بهم گره خورده است و اگر واقعا دلتان برای جلو گیری از تجزیه و تکه تکه شدن این سر زمین می طبد، بپذیرید که دیگران هم انسان اند و حق دارند در تعیین سرنوشت خود و تصمیم گیری درباره شیوه زندگی خویش سهیم باشند. فکر نمی کنید این مسئله بسیار عادلانه تر و صلح آمیز تر است، اگر ما زبان و فرهنگ هم دیگر را برسمیت بشناسیم و برای سیستمی در آینده کشور خودمان گام برداریم که مثلا در همان کشورهای سویس و کانادا پیاده شده و دارند عمل می کنند؟ آقای زعیم عزیز شما خودتان بخوبی آگاه اید كه سالیان متمادی رژیمهای مستبده و دیكتاتوران حاكم بر سر زمینهای ما، مردم را با اسلحه عوام فریبی میکوبیدند و خفه می كردند و می گفتند كه اختلافها را استعمار گران بوجود آورده اند و سرقضیه را بهم می دوختند. باوصف آنکه خود این دیکتاتورها وابسته به بیگانگان بودند، هر جنبش مردمی را وابسته به بیگانه خطاب می کردند و امروز هم همینطور است. شما و آقای دکتر داریوش همایون باتعریف هائی از واژه ملت، بنده را مجبور فرمودید كه به واژه نامه ها مراجعه كنم و بكوشم حداقل تعریفی كه مورد قبول همگان و خود شما ها نیز می تواند باشد، در اینجا بیاورم که امیدوارم عادلانه تر قضاوت کنید پس قبل از پیدایش واژه ملت یا “ناسیون“ که شما نیز به آن اشاره فرموده اید، اشكال تاریخی دیگر اشتراك افراد، وجود طایفه، قبیله و قوم بوده است و ملت شكل تكامل یافته تر این اشتراك با هم زیستن افراد است. قابل ذکر است بنده بار ها این تعریفهای زیر را در نوشته ها و مقالاتم که انتشار یافته اند و نیز در بحثهای با شخصیتهای هموطن آورده ام. امیدوارم دراینجا نیز کمکی بنماید. قوم (واژه عربی): به گروهی از مردم گویند كه از ریشه خویشاوند بوده اند و یا به جماعتی كه دارای خلق و خوی و زبان مشترك اند. مفهوم قوم در جامعه های بردگی و فئودالی نوعی دیگر از اشتراك افرادیست كه دارای پیوند های خونی اند و سر زمین و زبان و فرهنگ مشترك دارند. پس تا اینجا، فارس، آذری، کرد و غیره هر کدام مستقل اند، و این خصوصیات را دارند. یعنی زبان مستقل، رسم و رسومات و لباس ویژه و فرهنگ خود را دارا هستند و هرکدام بر سرزمین آباء و اجدادی خود زندگی می کنند که مجموعا سر زمین امپراتوری ایران بوده. بدیگر سخن، اگر روزی به دلایلی یکی از این ملیتها نخواهد با ملت دیگری زندگی کند و از طریق انتخابات یا رفراندوم آزاد جدا شود، لطمه ای به دیگر ملیتها از نظر ارضی نرسانده اند. آنگونه که کپک ها از طریق صلح آمیز و دمکراتیک در کانادا برای استقلال خود کوشیدند، اما اکثریت موافق استقلال نبودند و بدین ترتیب کوشندگان موفقیتی به دست نیاوردند. پس وحشت از تجزیه طلبی هم بی معنی است. خلق(واژه عربی): آفریده شدگان و مردم و هموزن آن درآلمانی واژه های زیر هستند. مفهوم سیاسی خلق با ملت تا آنجا كه من آگاهی دارم، یكی است. das Volk Menge, die Masse, das Geschöpf, die Kreatur, die Schöpfung, Die Leute, die ملت (واژه عربی): گروهی از مردم كه از یك نژاد اند و ملل جمع آنست. مفهوم سیاسی آن عبارت است از اشتراك پایدار انسانهائی كه طی تكامل تاریخی آنها بوجود آمده و برشالوده ی اشتراك زبان و سرزمین وحیات اقتصادی و عوامل روانی و یك سلسله خصوصیات و خلقیات ملی، كه در فرهنگ ملی تجلی میكند، استوار است. در اینجا باید توجه داشت که تعریف لغوی ملت ازفرهنگ دهخدا گرفته شده است و بهمین دلیل در تعریف سیاسی، ملت (قوم) را با نژاد نباید اشتباه كرد. زیرا نژاد یك مقوله زیست شناسی است كه وجه مشخصه آن خصوصیات جسمی و ظاهری نظیر رنگ پوست و شكل چشم و غیره می باشد ولی ملت شامل هم گونی و اشتراک زبان، سر زمین، فرهنگ و خواستهای اقتصادی و اجتماعی است. در اینجا باید گفت، که تفاوت سطح اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ملیتها به هیچ وجه معلول اختلاف نژادی نیست. علم ثابت كرده است كه افراد تمام نژادها دارای استعدادهای همانندند وعقب ماندگی برخی ازآنها دارای علل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و بویژه تسلط زور گویان و برتری طلبان بوده است. (die Völker pl.) Die Nation, die Religion, das Volk u.s.w. پس بنا به این تعریفها “ملت“ به مفهوم آن شكل تكامل یافته طایفه و قبیله و قوم است كه وجود داشته. در رابطه با ملت، توضیح یک نکته دیگر بسیار ضروری به نظر می رسد و آن اینکه تعدادی ازهموطنان و به احتمال قوی نیز آقای زعیم براین باورند که اگر در سر زمینی، حتا با اقوام متفاوت یک دولت را تشکیل دهند، پس آن اقوام همه یک ملت اند. بهمین دلیل شخصیتهای سر شناسی مانند ایشان و آقای دکتر داریوش همایون و آقای دکتر پرویز داور پناه و امثال هنگام صحبتها و نگارش مطالبی ازملت ایران بجای ملیتهای ایران دم میزنند. درصورتیکه این یک اشتباه محض است. همانگونه که ما نمی توانیم بگوئیم ملت سویس، زیرا سویس از ملیتهای آلمانی و فرانسوی و ایتالیائی و رتو رومانیش تشکیل شده اند، همانطور هم نمی توانیم از ملت ایران حرف بزنیم، زیرا ایران بنا به تعریفهای فوق یک ملت نیست، بلکه شش ملت: فارس، آذری، کرد، بلوچ، ترکمن و عرب در آن زندگی می کنند. متأسفانه این عزیزان هنگامی که در بن بست گیر می کنند، زود مارا به تاریخ 2500 ساله ایران حواله می دهند که مثلا هزارها سال است، فارسی زبان رسمی بوده! و هزارها سال است که اقوام ایرانی به این شیوه با هم زندگی کرده اند! و الی آخر. اما هیچ گاه اشاره نمی کنند که هزاران سال ملیتهای ما در نا آگاهی مطلق به سر می برده اند و دیکتاتوران و زور گویان بر ما حاکمیت کرده اند و مردمان ما رنگ آزادی و دمکراسی را ندیده اند. در صورتی که این عزیزان باید بدانند که جهان ما در حال شکوفائی و پیشرفت سریع است، ما دیگر در دوران قرون وسطا و فئودالیته زندگی نمی کنیم. دستگاههای الکترونیک و دجیتال ارتباط انسانهارا سهل نموده که درچند ثانیه می توان با دور ترین نقطه ازجهان تماس حاصل نمود. پس دیگر درجا زدن جایز نیست و ملیتهای ما نیز باید در پیشرفت سریع جهان سهیم باشند. این نکته مهم را باید مجددا به همه روشنفکران محافظه کار یادآوری نمود که عاقبت این مسئله را باید از مغز خود بیرون کنند، این فقط یک ملت نیست که در کشوری یک دولت را تشکیل میدهد، بلکه دربرخی موارد چه بسا ملیتها و اقوام متعددی در یک سرزمین زندگی کنند ولی فقط یک دولت مرکزی با حکومتهای محلی داشته باشند. نمونه آنها را از هندوستان آسیائی تا سویس اروپائی و کانادای آمریکائی را می توان نام برد. ما آرزو می کنیم که در آینده نیروهای مترقی و دمکرات و بویژه لیبرالها به این نکات مهم توجه جدی داشته باشند. همانگونه که در پیش اشاره شده، در این زمینه آقای زعیم تنها نیستند، بلکه هم پیمانان بالقوه ای از جمله مانند آقای دکتر داریوش همایون مشروطه خواه نیز دارند، که گرچه اینان بظاهر در دو جبهه "مخالف" هم قرار دارند، اما در اصل در باره آنچه که به ملیتها مربوط می شود، هر دو یک آهنگ را می نوازند. آقای همایون نیز چپ و راست در میز گردهای رادیوئی و روزنامه ای و تلویزیونی و غیره شرکت می کنند و مدام مطالبی در زمینه دلسوزی برای تمامیت ارضی ایران و بر حذر داشتن از هر حرکت و فعالیت دمکراتیکی، برای مثال نظیر اتحاد ملیتهای ایران و کنگره ملل و غیره، می گویند، می نویسند و منتشر می نمایند. در اینجا بدون اغراق آقای دکتر داریوش همایون نیز اگر نه کمتر ولی بهمان اندازه آقای زعیم به ترس و وحشت افتاده اند که هژمونی چندین ده ساله ملت خودرا که رضا خان و محمد رضاشاه بوجود آورده، بر دیگر ملیتهای ایران تحمیل کرده بودند، از دست بدهد. ترس ایشان به عنوان یکی از وزرای سابق دوره شاه، در مطلبی که اخیرا زیر نام: "تمامیت ارضی بس نیست" و در روزنامه ها نیز منتشر گردیده، به روشنی دیده می شود. ایشان می گویند: " در شتابی که برای سر هم کردن جایگزین جمهوری اسلامی نشان داده می شود خطر تجزیه ایران را نباید فراموش کرد". و در ادامه میخوانیم:" در چند ساله گذشته سه چهار سازمان قومی از چهار گوشه ایران با یکدیگر همکاری هائی دارند که تا اینجا به کنگره ملل ایران رسیده است و چندی پیش هم کنفرانس گونه ای با شرکت پاره ای مقامات مهم آن سازمان ها زیر نام کنگره "استقلال ملل ایران" برگزار کردند. ماموریت این سازمان ها جا انداختن این شعار است که ایران از شش ملت تشکیل شده است و ملت به معنی زبان است: ملت فارس، ملت کرد، ملت عرب، ملت ترک، ملت بلوچ و ملت ترکمن. ما در اینجا به تعریف ملت و رابطه زبان و ملت و اختراع ملت یا ملیت فارس نمی پردازیم که آهن سرد کوفتن است". ما با نظر آقای دکتر داریوش همایون خوب آشنا هستیم ودقیق نیز می دانیم چرا ایشان دراین جمله آخر از تعریف ملیت فارس چشم پوشی می کنند. در هر صورت با تعریف استانداردی که بنده از ملت آورده ام، این خودداری آقای همایون قابل فهم است و این خود همه چیز را روشن می کند. در اینجا باید به ایشان یاد آوری کنیم که یک بار برای همیشه بدانند و به هواداران محترمشان یاد بدهند که این ملیتها در ایران وجود دارند و دیگر نیازی به ملت سازی و جا انداختن آنها نیست و ما به عنوان انسانهای صلح طلب از ایشان و کلیه همفکرانشان تقاضا داریم، دست از عوام فریبی بر دارند و وحشت نکنند، همانگونه که بارها تکرار شده، شعار حق تعیین سرنوشت یک مسئله طبیعی همه ملیتها است و هیچ به معنای "جدائی وتجزیه طلبی و افتادن به دامان حکومتها و دولتهائی که برای چنان روزهائی سرمایه گذاری می کنند"، نیست. البته شما از همه ما از نظر به دامان بیگانگان افتادن با تجربه تر هستید. اما ما افراد ملیتهای گوناگون ایران آرزو می کردیم و می کنیم که شما و همفکرانتان از قبای برتری طلبی و سرکردگی بیرون بیائید و بپذیرید که دیگر ملیتهای ایران نمی خواهند سر کردگی و آقائی شمارا قبول کنند و زیر دست شما باشند، بلکه می خواهند به عنوان انسان برابر با شما در یک کشور زندگی کنند. چرا نمی خواهید این فرمول ساده را بپذیرید؟ من بیش از این نمی خواهم نه وقت سردبیران محترم روزنامه ها را بگیرم و نه مایلم فضای تنگ روزنامه های اینترنتی که با هزار مشقت اداره می شوند با این مطالب پر کنم. امیدوارم این توضیحات کافی باشد برای آن واقع بینان و خوانندگان محترم هموطنی که خود صادقانه و منصفانه به قضاوت بنشینند. هایدلبرگ 31 ماه مه 2006 دکتر گلمراد مرادی |
| بالا. | بازگشت |
|
|
|
© www.giareng.com |