Ö:: رضاخانیسم و اسلام سیاسی مانع برابری سیاسی و قریشیسم مانع برابری انسانی و اجتماعی

ب. احمدی 

رضاخانیسم و اسلام سیاسی مانع برابری سیاسی و قریشیسم مانع برابری انسانی و اجتماعی . ب. احمدی
شاید بتوان گفت که همه چیز (جسمی و روحی) دارای دو کاربرد ابزاری و وسیله ای هستند. از یک چاقو میتوان بعنوان وسیله ی پوست کندن میوه و یا بعنوان ابزار ارتکاب به قتلی استفاده کرد. آب هم وسیله ی زنده ماندن (آب مایه حیات) و هم ابزار مرگ (در آب خفه یا غرق شدن) است. بنابراین، کاربرد وسیله ای چیزی "خوب، مثبت یا مفید بودن" و کاربرد ابزاری "بد، منفی یا مضر بودن" را در برمیگیرد. تفکر، سیاسیت، دین، تشکیلات، قدرت و غیره هر کدام میتوانند کاربرد وسیله ای و یا ابزاری بخود بگیرند. در این مطلب در نظر است که از این نقطه حرکت و از چند بعد به موانع مهم بر سر راه همه گیر و فرهنگیزه شدن مفاد منشورهای مرتبط با حقوق بشر در جوامع ما، متولدین ایران پرداخته شود. اگر رعایت میثاقهای مزبور در میان جوامع ما قانونی و فرهنگیزه نشود، سخن از دمکراسی صدای طبل تو خالی میشود. موضوعات مورد بحث این نوشته به مطالبی از آقایان داریوش همایون، ابوالحسن بنی صدر و محسن سازگارا و همچنین برنامه حزب دمکرات کردستان ایران ربط داده میشود. 

گسترش توجه به منشورهای حقوق بشر
استناد به منشورهای بین المللی پوشاننده ی حقوق بشر در میان دمکراسی خواهان جوامع ما متولدین ایران بطور چشمگیری متداول شده است. به دلایل متعددی جای امیدواری است که منشورهای مزبور در داخل ایران بطور فزاینده ای در میان مردم مورد توجه قرار میگیرند. از مهمترین دلیلهای این امیدواری 1. انسان محوری تعمیم میابد و 2. جوامع ما مرجع و مبداء حرکت مشترکی می یابند. و 3. زبان تفهامی ما غنی تر و تقویت میشود. با این حال، راه طولانی ای برای فرهنگیزه شدن آن مستندات پیش رو است. چون غالبا استناد کننده مفادی را پشتوانه ی استدلالهای خود علیه دیگران قرار میدهد ولی مفادی که کفه ترازو را بسود همان دیگران سنگین تر کنند از اهمیت برخوردار نمیشوند. نتیجتا استناد به منشورهای مزبور جنبه ی مصلحتی و ظاهرسازانه بخود میگیرند. بعبارت دیگر، مفاد آن مستندات نزد ما همیشه و بدون توجه به مکان، زمان، موقعیت و شرایط معیار، معتبر و محترم نیستند. اگر چنین میبود، آنوقت میتوان گفت که آنها نزد ما فرهنگیزه شده اند. فرهنگیزه شدن بدین معنی که آن مفاد بخودیخود اساس سنجش تفکرات و اعمال و وسیله ی تعیین حد و حدود حقوق و آزادیهای فردی و جمعی قرار گیرند. مثلا ما در همان بدو ایام کودکی یاد میگیریم که برادر پدر "عمو"، بردار مادر "دائی"، خواهر پدر "عمه" و خواهر مادر "خاله" و ... مورد خطاب قرار دهیم. ما همیشه این اصول فرهنگی غیرکتبی را رعایت میکنیم. با اطمینان میتوان گفت که موازین حقوق بشر در کشورهای متعارف دمکراتیک حداقل در کشور سوئد محل اقامت نویسنده ی این سطور فرهنگیزه شده اند. و این تنها ناشی از انطباق قوانین رسمی جاری کشور با آن موازین نیست، بلکه نتیجه ی مسولیت پذیری همگانی است. یعنی افراد و جمعها بخودیخود و از روی احساس مسئولیت سعی میکنند که  در همه حال اثر مثبتی بر اطرافیان و از آنطریق کل جامعه بگذارند. بعضیها اینرا سرمایه گذاری اجتماعی اساسی و دراز مدت میخوانند. اگر چنین امری در جوامع ما هم رایج شود، آحاد و اجتماعات حداقل در زمینه ی حقوق و آزادیها از مرجعی مشترک برای تنظیم مناسباتشان برخوردارند.

بنابر اینها، حقوق و آزادیهای فردی و جمعی مصرح در منشورهای مزبور، برای بشر (انسان) بعنوان موجودی اجتماعی با مکملات و پیچیدگیهای قابل رویت (جسمی) و نامرئی (روحی، احساسی، استعدادی و ...) خاص خود در نظرند. انسان بعنوان موجودی آزاد، متفکر، کنجکاو، سازنده، سازمانده و ... در نظر است و نه موجودی دینی، موجودی جغرافیائی و .... تاکید بر مستندات فوق دال بر عدم وجود کاستی در آنها نیست. بلکه برجسته کردن این واقعیت است در جوامعی که قوانین مدنی و سیاستهای داخلیشان و همچنین فرهنگ عامه از آن میثاقها تاثیرپذیر بوده اند، تضادهای همراه با خشونت به حداقل رسیده و فضائی جهت بحث و مجادله ی سازنده برسر ادامه کاریها حاصل گشته است. با توجه به وجود کثرت ملیتی، کثرت فرهنگی، کثرت زبانی، و ... برخورداری از مرجع مشترک برای جوامع ما از ضروریات پایه ای است.

موانع تعمیق و تعمیم میثاقهای مزبور در جوامع ما کدامند؟ مطمئنا جواب دادن به این پرسش آسان نیست، اما برای آسانتر کردن آن باید پرسش اساسی تری یافت. همانطور که در بالا اشاره شد، مستندات مذکور برای بشر در نظرند و سوال اساسی تر این میشود. آیا ما انسان محوریم؟ آیا هر کدام از ما که بدور و بر خود مینگرد، زن، مرد، کرد، آذری، فارس، سیاپوست، مسلمان، کافر، مشرک، دهاتی، شهرستانی، تهرانی، کرمانشاهی و ... می بیند یا اینکه انسانی می بیند که میتواند دارای ویژگیها، خصوصیات و هویتهای ظاهری، مکانی، زبانی، جنسی و ... مختلف باشد؟ در عرصه سیاسی هم میتوان مشابه همین پرسشها مطرح کرد. آیا محور سیاستها و حکومت دلخواه ما، انسان است یا دین، سرزمین، ملیت و ...؟ آیا حکومت باید وسیله ی تعادل قدرت همه باشد یا ابزار اعمال قدرت بخشی بر بخشهای دیگر؟ آیا هدف سیاستهایمان برخورداری برابر همه ی آحاد و جمعها از حقوق و آزادیهای متعارف، داشتن حقوق و الزامات قانونی مساوی و خلاصه تقسیم یک معیاری خیر و شر جامعه و کشور است یا اینکه عکس اینها؟ آیا دمکراسی و حکومت دمکراتیک مورد نظر ما بر شالوده ی موازین حقوق بشر میخواهد استوار باشد و یا ...؟

متاسفانه در عرصه اجتماعی و سیاسی ایران تعریف و جایگاه انسان و به تبع آن زبان، ملیت، دین و ...، با گرایش، ایدئولوژی و منافع و ... متغییر است. اساس نگرش ما در این مورد نگرشی سیاسی دینی است و نه نگرشی انسانی-علمی. زبان تفاهمی جوامع ما بقدری متورم و بخشا متعفن گشته که سخنها گفته میشوند و سطرها عبارت بندی میگردند، ولی دستاوردها از آن میان همسوئی و هم نظری یا بسیار کم و یا ناموجود هستند. من در ادامه ی این نوشته به چند گرایش که بنظر من مانع اصلی تعمیق و فرهنگیزه شدن موازین حقوق بشر در میان مردم جوامع ما بوده و همچنین مسبب عدم توافق گسترده بر سر مفاد آنها برای حصول برابری انسانی، اجتماعی و سیاسی همه گیر و متناسب با شرایط و وضعیت ویژه ی ایران هستند، میپردازم.

رضاخانیسم و کاربرد ابزاری وطن
رضاخانیسم در این مطلب ظرف گرایش فکری افراد و جریاناتی از چپ تا راست است که تحت هر شرایطی به دستاویزهای مانند "وحدت یا یکپارچگی ملی"، "حفظ تمامیت ارضی ایران" و برقراری کمونیسم ... حقوق و آزادیهای برابر شهروندان، اجتماعات و ملیتهای متشکل کننده ی جمعیت کشور را کم اهمیت و یا نادیده میگیرند. (حقوق و آزادیهای مندرج دراعلامیه جهانی حقوق بشر و دیگر منشورها و کنوانسیونهای مربوط به حقوق بشر که در برگیرنده ایران بعنوان یک کشور و مردم ساکن آن چه فردی و چه جمعی بعنوان عضوهائی از جامعه بشری میباشند.) این گرایش سرزمین ایران را در سطح نظری متعلق به ملت (متشکل از آحاد منفرد) ایران قلمداد میکند. ازآنجائیکه زبان تنها یک وسیله ی ارتباطی تلقی میشود، لذا زبان فارسی برای رفع احتیاجات ارتباطی این ملت کافی میشمارند. زبانهای زنده و هم غنای فارسی یا نادیده گرفته میشوند و یا بی اهمیت. اگر این فریضه ها بدون چون و چرا رعایت شوند ایرانی وطنپرست یا میهن پرستی هستی که واجباتت را انجام دادید. در غیر اینصورت کافر جای خود را به خائن، وطنفروش، عامل بیگانه، تجزیه طلب، قوم پرست و ... میدهد. خلاصه، ویژگی اصلی رضاخانیستها این است که محور سیاستها و مطالباتشان انسان ایرانی و حقوق و آزادیهای فردی و جمعیش نیست، بلکه حفظ باصطلاح یکپارچگی ملی و تمامیت ارضی ایران  به هر قیمتی منجمله با استفاده از اهرم زور و سرکوب و بدون توجه به بافت و ساختار اجتماعی آن میباشد. طرفداران این گرایش در حوزه های تئوری و عمل اقدامات و سیاستهای که رضاشاه پهلوی علیه شهروندان و ملیتهای ساکن ایران اتخاذ نمود بشیوه ها و روشهای گوناگون توجیح، بازتولید و ادامه میدهند. نزد این گرایش ملت و وطن کاربرد ابزاری بخود میگیرند.   

ناسازگاری این گرایش با جامعه ی دمکراتیک
تعریف وسیله ای وطن و ملت: اگر وطن سرزمینی برای سکونت دائمی جمعی از انسانها و اجتماعات با الزامات و حقوق شهروندی قانونی برابر و همچنین آزادیها و حقوق اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و ... نهادینه شده ی مساوی تعریف شود که در آن وطن نوع و شکل حکومت با شراکت و تایید ساکنین تعریف و بازتعریف شوند، میتوان گفت که آن سرزمین برای همه به یک میزان وطن است. کوشیدن برای حفظ و حراست از دستاوردهای مشترک و خدمت هر  فردی در هر مقام و منسب و موقعیتی به همنوعان خود از ضروریات و موجبات اتحاد مردم موطن در کشور، رشد و پیشرفت جمعی و همچنین همزیستی مسالمت آمیز و زندگی در آرامش، آسایش، امنیت و رفاه میباشد. کشور، وطن و ... از نظر اصطلاحی و محتوائی،  پدیده ای و ... معنی و ارزش خود را با انسان و توسط انسان میابد. میزان معنی پیدا کردن اینها و ارزش دهی به اینها در ارتباط مستقیم با علائق و احساسات آحاد و جمعهای موطن میباشند. کم سابقه نیست که افراد و اجتماعاتی با استفاده از جبر و سرکوب برای مدتی در چارچوبی نگه داشته شده باشند، ولی تاکنون به اثبات نرسیده که میتوان با توسل به اهرمهای زور و تحمیل حس تعلقیت، همپیوندی، هموطنی و وطنخواهی و ... بوجود آورد. در این صورت تبعیت از روی ترس و خوف جای احساس واقعی تعلقیت به جمع و یا وطن میگیرد. بنابراینها، احساس وطنخواهی و هموطنی و غیره باید از درون بوجود بیاید و برای تحققش موجبات و مقتضیاتش را فراهم نمود. شاید چنین قاعده ای را به روابط و مناسبات بین اعضای یک خانواده، مردم یک آبادی، جمعیت یک شهر و ساکنین یک استان و افراد متعلق به یک ملیت و یا هر جمعی از انسانها که از نقطه ای زمانی سیر همزیستی خود را آغاز و تاریخ، فرهنگ، ارزشها، یادگارها و ماندگارهای مشترک بوجود میاورند، تعمیم داد. اشتراکاتی اینچنینی هم ثابت نبوده و در مسیر زمان باید بازتعریف و بازتولید شوند و در استحکام آزادانه ی آنها کوشیده شود.

بنابر استدلالهای فوق محدوده ی جغرافیائی که با اصطلاحاتی چون وطن و سرزمین و غیره از آن نامبرده میشود باید در ارتباط با حقوق و آزادیهای فردی و جمعی و رفاه و آسایش موطنان آن معنی بیابد و ارزش پیدا کند نه اینکه آن محدوده، خاکش، محیطش، تاریخش و یا طبیعتش بخودی خود قابل تقدس باشند. بیش از دو دهه پس از انفجار نیروگاه اتمی چرنوبیل در کشور کنونی اوکرایین، ساکنان متولد آنجا حال هر چند زادگاه پرست هم باشند، چون آنجا هنوز قابل زیست نیست به سرزمین خود برنگشته اند. ایرانیهائی که بیشتراز دیگران خود را وطنپرست میدانستند و "چو ایران نباشد تن من مباد" کلام خداوندی تلقی میکردند، بعد ار انقلاب 57 وقتی دیدند که وطن هلاکتگاهشان شده قبل از هر چیز تن خود را به خارج از ایران کشاندند. جوانان را میتوان نمونه آورد که بخاطر برخورداری از حقوق و آزادیهائی که شهروندان کشورهای دمکراتیک از آن برخوردارند ایران را ترک میکنند و سفری پرمخاطره پیشرو میگیرند. خلاصه، راههای صعود و ترفیع در جامعه برای بخشی باز باشند و بخشهای دیگر سپاسگزاری نمایند که بدون ویزا در کشور مراودت میکنند، چنین کشوری برای همه به یک میزان  وطن نیست.

قریشیسم و کاربرد ابزاری دین
واژه ی قریشیسم در این نوشته آن بخش از تعلیمات و تعبیرات از قرآن واسلام را میپوشاند که مسلمانان به طبقه های ممتاز و عامه و همچنین بین مسلمان و غیر مسلمانان منجمله پیروان ادیان دیگر و انسانهای فاقد باورهای دینی جدائی، تمایز و تبعیض حقوقی، انسانی و اجتماعی قائل میشوند و یا اینکه مسلمانان را بر دیگران برتر میشمارند. باور به این وجه از اسلام برای فرد حامل و جامعه عملا از عقاید راسیستی بدتر و مخربتر است و مانعی اساسی بر سر راه زندگی مسالمت آمیز و برابر و بدور از تبعیض در بین انسانها میباشد.

بنظر من سه وجه کاملا قابل تمایز و تشخیص از اسلام را میتوان برشمرد. 1- وجه ایدئولوژیکی، که به اسلام سیاسی موسوم گشته است و از دیرباز بویژه در دهه های اخیر مورد بحث و تجزیه و تحلیل  و نقد بوده است. 2- وجه دینی (کاربرد وسیله ای دین)، که شامل آموزه های میشود که مسلمانان در حوزه خصوصی خود همانند پیروان دیگر ادیان خالق یا قدرت مافوق بشری بنام الله، خدا و یا هر نام دیگری  پرستش نمایند و مرجع هستی شناسی بدانند. این وجه از اسلام میتواند همانند مسیحیت و دیگر ادیان مترقی بحال جامعه مثبت واقع شود. 3- وجه قریشیسم، که تبعیض و نابرابری حقوقی، انسانی و اجتماعی درونی و برونی در جامعه موجب میگردد.

چند نمونه نابرابری حقوقی،  انسانی و اجتماعی درونی؛ 1- امتیازات، اختیارات و حقوق ویژه  روحانیان در اسلام که آنها را مافوق عامه ی مسلمانان قرار میدهند. و 2- امتیازات، اختیارات و حقوق ویژه ی مردان در مقایسه با زنان که در مناسبات خانوادگی و اجتماعی به مردان بعنوان جنس برتر و مافوق و مقدم بر زنان اعتبار و مشروعیت میدهند. 

چند نمونه نابرابری حقوقی، انسانی و اجتماعی برونی؛ 1- بی حقوقی کامل دین ناباوران و پیروان ادیانی که دینشان در اسلام  برسمیت شناخته نشده اند.  2- اسلام ناب و حامی و حاوی حقانیت مطلق تعبیر میشود و بدان اساس مسلمانان برتر از غیرمسلمان توجیح و تشریح میگردند. 3- ورود به اسلام مجاز، اما خروج از آن ممنوع و مستحق مجازات است. 3- پیوند و مراوده ی مسلمانان با غیرمسلمانان بخصوص با پیروان ادیان غیر ابراهیمی با موانع مواجهه بوده و برای دیگران که کافر، مشرک، ناپاک و غیره خطاب و معرفی میشوند تبعیض آمیز و تحقیرآور است. 4- توجیح انسان کشی بعنوان امری مشروع و خداپسندانه. تشریح تاریخی غزوات و جنگهای خونین مسلمانان بگونه ای انعکاس میابند که یکطرف مامور خداوند و داری ماموریت خداوندی و حق بجانب برای کشتن طرف دیگر توصیف و ترویج میشوند. بنا براین، انسان کشی بخاطر هدف اصلی ازلی و قابل قبول در جامعه تعمیق و تعمیم میگردد.

مطمئنا میتوان این دو لیست را بسیار طولانی تر کرد، اما بخاطر کوتاهی این نوشته به این نمونه ها اکتفا میشود.

گزینش اصطلاح قریشیسم به این دلیل است که اسلام در مقطع زمانی معینی از میان قبیله قریش، مشتمل بر حدود بیست و پنج طایفه، با زبان، مرسومات، ویژگیها و گستره ی فکری و دانشی و بطور کلی فرهنگ منحصر بخود سربرآورد. و محمد بن عبداللّه (پیامبر) و دیگر برجستگان صدر اسلام و همچنین جانشینانشان در دهه های متعاقب، خودشان در آن طوایف بدنیا آمده و در آن محیط فکری، سنتی و فرهنگی منحصر بخود بزرگ شدند و رشد فکری نمودند. و این مهم طبیعتا در نطفه بستن، شکل گیری و توسعه دین اسلام و فرهنگ اسلامی تاثیر داشته است. در اینجا بحث بر سر خوب و یا بد بودن فرهنگ قبیله قریش و یا زیر سوال بردن گزینش محمد به پیامبری نیست و فقط تاکید بر تاثیر محیط، اطرافیان و فرهنگ جمع بر فکر و اندیشه فرد است. بعنوان مثال، بنا به انجیل عهد عتیق هر پیروی که در روز سبت (شنبه) کار کند، بايد کشته شود. اگر به این دستور خداوندی در یهودیت و بعدها در مسیحیت عمل میشد، حداقل یهودی ای باقی نمی ماند و کشوری بنام اسرائیل تاسیس نمیشد که امروزه زحمت محوش از نقشه ی دنیا بعهده ی حاکمان رژیم جمهوری اسلامی ایران بیفتد. بسیاری از ادیان بطور موفقی با نقد و نادیده گرفتن نکات ناسازگار دینیشان، خود را با جامعه متمدن و دنیای دمکراسی وفق داده اند. بعبارت دیگر، از کاربرد ابزاری دین کاسته و کاربرد وسیله ای آنرا تقویت نموده اند.         

موارد فوق در قانون جاری یک کشور چگونه انعکاس پیدا میکند نزد شاخه های مختلف اسلام و با روش تعبیر و تفسیر آنها از تعلیمات و آموزه های قرآن و احادیث بزرگانشان در نوسان است. تنوع قوانین اساسی کم وبیش نشات گرفته و استنتاج شده از قرآن و اسلام در کشورهای مسلمان نشین میتواند دال بر پایه دار بودن ادعای جمله پیشین باشد. در بخشی از نامه طولانی محسن سازگارا در پاسخ به نامه احمدی نژاد به جورج بوش آمده است که در قانون اساسی و قوانين رسمی جاری ایران چهار نوع انسان تعريف شده كه حقوق نامساوی دارند. 1- روحانيان با غير روحانيان از حيث تصدی مقامهای كشور نا مساوی هستند. 2-  مردان  در مقایسه با زنان از حقوق سياسی ، اجتماعی و اقتصادی ویژه برخوردارند. 3- شيعيان با اهل تسنن از حيث قوانين مدنی و اجتماعی مختلفند. و 4-  مسلمانان با غير مسلمانان از حيث تصدی امور مملكت و برخورد قوانين با آنها اختلاف دارند.

افراد و جمعیتهای دیگری که در کشور زندگی میکنند و شهروند به تمام معنا باید باشند، اما از همه نظر منجمله از نظر قانونی نادیده گرفته شده اند پیروان ادیان دیگر از جمله یاری هستند که جمهوری اسلامی ایران آنها را برسمیت نمیشناسد. بعلاوه، میتوان کسانیکه باور دینی ندارند به مجموع این شهروندان بی درجه اضافه کرد. مطمئنا میتوان انواع و اقسام تبعیضها و نابرابریهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی  و اقتصادی  و سلسله مراتب ریاستها و قداستهای غیررسمی در میان مردم که از موارد قانونی و رسمی فوق نمونه برداری شده اند و یا الهام گرفته اند، در جامعه انگشت نشان کرد.

پیشگامی دمکراسی خواهان میتواند عرصه را بر اینگونه گرایشات تنگ کند
خیلی از مباحث و مجادلات حول عدالت و آزادی درسطحی بسیار نظری و وعظ وار پیش میرود که انگار در مورد خواص شئی ها یا چیزهای فیزیکی و چگونگی جابجائی آنها بحث در میان است. حصول عدالت و آزادی بدون زیربنای موازین حقوق بشر مگر ممکن است؟ تضمین و تثبیت قانونی حقوق و آزادیهای فردی و جمعی بصورت ماده و تبصره و بند و نهادینه کردن ارگانهای ناظر بر اجرای آنها از قدمهای اصلی و اساسی برقراری عدالت اجتماعی هست، اما این یک بعد واقعیت است. همانطور فوقا اشاره شد، اجرا و اهمیت دهی به آنها باید عمومیت پیدا کند و فرهنگیزه شود. اسلام ایدئولوژیستها بخاطر اینکه قرآن و احادیث بزرگان اسلام را بعنوان منبع و منشاء عدالت ترویج و تبلیغ نمایند، تا کنون حاضر به قبول منشورهای حقوق بشر جهانی نشده اند. و نیروهای خواهان دمکراسی در پراتیکهای خود بطور چشمگیر و جدی ای فرهنگیزه شدن رعایت مفاد آن منشورها را نشان نداده اند. این بدین معنی است که توجه به آن میثاقها در سطحی نظری باقی مانده و تحولات اندیشه ای عمیقی در راستای رعایت آنها در پراتیک صورت نپذیرفته است. 

ایجاد تغییر و تحولات اندیشه ای بویژه نگرشی و بینشی در جامعه، گذاری پروسه ای است. شهروندان باید فرصت یابند ناسازگاریها و معایب معمولات و پایبندیهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی کنونی را حس و درک کنند و از سوی دیگر محسنات و فایده های ممکنات را بفهمند و خود را در جهت تحقق آنها بیارایند. در یک جامعه که بخواهد در آن تحولات اندیشه ای بوجود آید و رشد سازنده نماید، احساس مسئولیت همه ی افراد و جمعهای عضو بویژه روشنفکران پیشگام با هر ایدئولوژی و جهانبینی ای طلب میکند. بنابر این، اگر دمکراسی خواهان در این راستا پیشگام و الگو نباشند، مطمئنا زمان بیشتری لازم است که کلام با عمل در انطباق قرار گیرد. نتیجه ی بازی سیاسی و کسابت سازمانی با سرمایه های فکری و دانشی جامعه و احساسات مردم مطمئنا به زیان کل جامعه است. اگر نگرشها و بینشها که بصورت افکار شخصی و همچنین سیاستها و برنامه های جمعی بروز میکنند با مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر و دیگر منشورهای بین المللی منطبق گردند، تفکرات انسان محوری در جامعه جای تفکرات و سیاستهای دین محوری، وطن محوری و ... خواهند گرفت.

نمونه هائی از دارندگان گرایشات فوق
ابوالحسن بنی صدر در مطلبی تحت عنوان «آزادي و عدالت و زمان ؟» معنا و رابطه آن سه جزء عنوان را مورد نظریه پردازی و استدلال قرار میدهد که من نکاتی از آن به استدلالها و اظهارنظرات این نوشته ربط میدهم. گویا در داخل کشور بعضی گرایشها و برخی شخصیتها بر این باورند که گسست از دنیای قدیم و مبانی آن وارد شدن به دنیای جدید را ممکن میسازد. همچنین بنابر این دیدگاه بین عدل علی و عدالت امروزیان تفاوت وجود دارد. بنی صدر در این مورد استدلال میکند که چنان برداشتی درست نیست و بستگی به آن دارد که عدل و عدالت چگونه معنی شوند و رابطه شان با قدرت چه باشد. نامبرده در مورد عواقب مرگبار و مخرب گسست به این معنا که گذشته را به فراموشی سپرد و حال و آینده را از نو ساخت، هشدار میدهد. نویسنده از دو نوع گسست مختوم به مرگ و ویرانی بزرگ سخن میگوید که نوعی از آن را آتاتورک و رضاخان در ترکیه و ایران و نوع دیگرش را رژیمهای کمونیست آزمودند.

در اینجا در نظر نیست که به تجزیه و تحلیل و یا نقد کامل مطلب مزبور از بنی صدر پرداخته شود، ولی ایشان متعلق به گرایشی و صاحب دیدگاهی هستند که موضوع مورد بحث این نوشته میباشد. ایشان سعی دارند که تناقضات و تفاوتهای عدل دنیای گذشته به محوریت دین اسلام با عدالت اجتماعی به محوریت انسان که در دنیای دمکراتیک امروزی از آن سخن گفته میشود را سوء تعبیر و تفاوت معنائی آیات و احادیث قلمداد کند. ابوالحسن بنی صدر در پشتیبانی از ادعای خود مینویسد که علی در آنزمان زنهار داده است:

«انسانها بهوش باشید، بنده قدرت نشوید، وگرنه کاخ ستم ارتفاعی خواهد جست که مپرس

راجع به این نقل قول چند پرسش باید جواب بگیرند که آنرا بدون چون و چرا معتبردانست. آیا این عین گفته و منظور علی به زبان عربی است یا بنی صدر و هم گرایشانش برای مصرف در دنیای امروز آنرا اینگونه بفارسی عبارت بندی نموده اند؟ آیا در زمان علی با شرایط، ادبیات و فرهنگ ویژه ی آن مقطع، انسان بمعنای امروزی محوریت داشت که مخاطب علی انسان باشد و یا اینکه انتخاب واژه ی انسانها مصرف امروزی دارد؟ آیا پیام جمله ی نقل قول شده میتواند بدون توجه به زمان، مکان، شرایط، خاطب و مخاطب کاربرد داشته باشد یا فقط برای توصیف تفاوت میان کاخ ستم و شاید خیمه ی عدل در یک توازن قوا در موقعیتی مشخص برزبان آمده است؟ و ...؟

نویسنده در جائی دیگر در مطلب مزبور خطاب بنوشته ی ایشان "نظریه سازان خشونت و ولایت مطلقه" مینویسد:

« با توسل به منطق صوري نص قرآن ، آیاتی که خطاب به پیامبر است (نظیر، هر کس خود خویشتن را هدایت می کند و زنان و مردان مؤمن ولی یکدیگراند و امرشان به شورا راجع است و...) را از دید انسانهاي مسلمان پنهان می کنند و بسا معانی جعلی را جانشین معانی سر راست و شفاف آیه ها میکنند و... تا ثابت کنند که جمهور مردم باید در اطاعت مطلق یک تن باشند .»

آیا کل جمعیت ایران از زنان و مردان مومن تشکیل میشوند؟ اگر هر شورائی میتواند راجع باشد چرا بنی صدر در زمان ریاست جمهوری خودش با شعار «شورا پورا مالیده» چکمه هایش در نیاورد تا اینکه بگفته خودشان غائله کردستان را خواباند؟ هر کس خود خویشتن را هدایت میکند در چه موقعیت و رابطه ای بیان شده واگر یک فرضیه یا فریضه ی بدون دخالت زمان، مکان، رابطه و موقعیت و ...، معتبر و حاکم است، پس غزوات و جنگهای بانیان اسلام برای چه بود؟ آیا در اسلام قریشیستی مردان و زنان به یک میزان ولی یکدیگرند؟ چرا ...؟ تجربه ی هزاران ساله خودنمائی دین بطور کلی در میان بشریت و بیش از چهارده قرن پس از ظهور اسلام نشان میدهد که دین نمیتواند جامعه ای قرین یک جامعه دمکراتیک امروزی برای حتی پیروان یکدست خودش هم به ارمغان بیاورد. بشر علمی اندیش و منطق گرای امروز جامعه داری و حکومت بر اساس تعبیر و تفسیرهای متزلزل و متغییر دینی را مدتهاست پشت سرگذاشته است. این گرایشات تنها در پی سودجوئی از کاربرد ابزاری دین هستند و نه منافع جمعی کل جامعه.

داريوش همايون در مطلبی تحت عنوان « تماميت ارضی بس نيست» خطاب به برپا دارندگان نشستها گوشزد میکند که نباید اجازه شرکت به سازمانهای باصطلاح ایشان قومی داده شود مگر اینکه تعهد بدون چون و چرای خودشان را به وحدت ملی ایران و آنهم به روشنی بروز دهند. ایشان در پایان مطلبش مینویسد:

«سازمان های قومی، تنها در صورتی می توانند در چنان همکاری ها شرکت کنند که تعهدشان به ايران باشد و خواست های بر حق تمرکز زدائی و حقوق فرهنگی را در چهارچوب ايران يگانه و يکپارچه، يک ملت و يک کشور، و حقوق برابر همه ايرانيان، دنبال کنند.» در جائی دیگر: «... تجزيه ايران و بازگشتن از اعلاميه جهانی حقوق بشر به عصر فئودالی ...»  در جائی دیگر: « ... در منشور ملل متحد اين حق را برای ملت های مستعمره يا اشغال شده شناخته اند ...»

این آقای داریوش همایون قبل از هر چیز باید از خودش بپرسد که آیا ایشان با اینگونه تناقضات و جمله سرهمبندیها میخواهد که به حفظ یکپارچگی ایرانش خدمت کند؟ حقوق برابر برای ایشان به چه معنی است؟ چرا منشور ملل متحد را برای تشخیص حق و ناحق بودن استقلال مرجع دانست، ولی بقیه ی مفاد آن و دیگر سندهای مشابه را نادیده گرفت؟  فرهنگ برای همایون چگونه تعریفی دارد و حقوق فرهنگی بدون قدرت سیاسی چه گستره و پوششی دارد؟ تعریف قوم (اگر مترادف ملیت بکار گرفته شود و نه قبیله و ایل) بدون زبان چیست؟ وقتی داریوش همایون و امثالهم زبان دیگری را برسمیت نمیشناسند، آیا حقوق فرهنگی مد نظر آنها از حد طرز، رنگ و نوع لباس پوشیدن و بعضی مرسومات دیگر مانند رقص، موسیقی و آواز فراتر میرود؟  و ...؟ نمونه های فراوانی از پیشگامان گرایش رضاخانیستی که فقط کاربرد ابزاری منشورهای حقوق بشر در نظر میگیرند، میتوان در صف جریانات و طیفهای مختلف یازشناخت.  

زبان و مبحث گسست
امروزه در جوامع دمکراتیک و متمدن مقولات و مفهوماتی چون برابری، عدالت اجتماعی، رفاه، آرامش، آسایش، امنیت، سلامتی (روانی و جسمی) و ...  بدون در نظرگیری بعدهای زبانی، علاقه ای، استعدادی و باوری و غیره تعریف و بازتعریف نمیشوند. زبان تنها یک وسیله ارتباطی تلقی نمیشود، بلکه زبان وسیله رشد اندیشه ای، خودشناسی، هستی شناسی، آموزش و پرورش و ...؛ میدیای (رسانه) تفکر و تعقل، تجربه و تعامل؛  کانال ابراز احساسات و عواطف و مایه لذت و خوشی و ... دانسته میشود. زبان در معنی فوق تنها منحصر به سیستم بکارگیری حروف الفبا و دستور زبان نیست، بلکه آواها، نشانه ها، سمبلها و هر آنچه که پیامی را به فکر و ذهن انسان خطور دهد، در برمیگیرد. بقول بعضی از پیشگامان پژوهش در عرصه های علوم انسانی، بشر بدون زبان و فرهنگ بخاطر زیستن و پیشرفت اول باید ایندو را حصول نماید.

برخی از گرایشات زبان را چنان کم اهمیت جلوه میدهند که گوئی بحث از یک قطعه ی یدکی قابل تغییر و تعویض مطرح است. افرادی هم با استناد به تاریخ از تغییر و محو زبان سخن میگویند. لازم است که بین محو تدریجی با محو جبری فرق گذاشت. تغییر و یا محو تدریجی زبان پروسه ای سده ای است. زبانهائی که در پروسه گذار از مرحله شفاهی (oral)  به مرحله ی نوشتاری (print) فرهنگ وفق داده نشدند، بمرور زمان از بین رفته اند. امروزه بشر در ابتدای پروسه گذار از مرحله نوشتار به مرحله ی دیجیتال فرهنگ است. زبانهائی که با شرایط تازه وفق داده نشوند، طبیعتا رو به زوال و محو خواهند رفت. شاید بتوان ادعا کرد که گستردگی کاربرد زبانهای یونانی و عربی در دربارها در دوران باستان و سده های بعد مدیون پیشگامی آنها در گذار از مرحله ی شفاهی به مرحله نوشتاری پیشرفت بشریت بوده باشد. البته در گذشته فاکتورهای دیگری مانند اختلاط و انفصال گروهای مختلف مردم در این تغییر و تحولات زبانی موثر بوده اند. امروزه هم هژمونی انگلیسی در زمینه های علمی، فنی و تکنیکی بر زبانهای دیگر بی تاثیر نخواهد بود، اما این بمعنی غیرضروری بودن آنها و یا محکوم به زوال و محو شدن آنها نیست. چه بسا در غنا هر چه بیشتر آنها هم مثبت باشد. خلاصه، مساله زبان تنها یک بعد سیاسی ندارد، بلکه باید بعدهای دیگری منجمله انسانی، اجتماعی، حقوقی و پیشرفت هم مبنای نگرش قرارگیرند.

ابوالحسن بنی صدر از رژیمهای باصطلاح کمونیستی شرق و رضاخان و آتاتورک گله مند است که گسست بوجود آورده اند. بحث در باره ی گسست با این کلیت و گستردگی که بنی صدر استفاده میکند نتبجه بخش نیست. اما، موضوعات محدود و معین مختلفی را میتوان انتخاب کرد و از زاویه گسست به آنها پرداخت. راندن دین بعنوان یک فاکتور قدرت از جلو صحنه به پشت آن بمعنی گسستن پیروان آن دین از گذشته خود نیست. در کشورهای مورد اشاره هیچ دینی کاملا ممنوع نگشت و دین یا باور تازه ای جای آن قرار داده نشد که گسست نامیده شود. محدود کردن حدود اختیارات روحانیان و ممانعت از انجام برخی سنتها بمعنی گسست نیست. نویسنده نمونه هائی از نوع عواقب مخرب چنان گسستی هم نیاورده است که منظورش برای من قابل فهم تر گردد. حتی اگر گسست بمعنی همان محدودسازیها قبول گردد وعواقب آن در ایران، قدرت گیری جمهوری اسلامی بدانیم چه عواقبی باید برای ترکیه و کشورهای شرق ردیف کرد؟ مطمئنا منظور ایشان چنین نیست. متعاقب سرنگونی رژیمهای وقت در کشورهای شرق، بازگشت به حکومتهای دینی مشاهده نشده اند. در ترکیه هم علیرغم در قدرت بودن یک حزب اسلام گرا، دولت همچنان به سکولاریزم آتاتورک پایبند است.

اگر خواسته شود که منصفانه تر و منطقی تر از گسست سخن گفته شود، باید اعمال و اقدامات رضاخان و آتاتورک بخاطر سیاستهای آسیمیلاسیونیشان علیه ملیتهای غیر فارس و ترک منجمله کرد محکوم نمود. تداوم روشهای رضاخانیستی توسط پسرش و رژیم جمهوری اسلامی، کردهای ایران بویژه ساکنان استانهای کرمانشاه، ایلام، گیلانغرب منجمله نویسنده ی این سطور از نظر زبانی از دنیای گذشته ی خودشان چنان گسسته است که برای انجام فعالیتهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و ... مربوط به خودشان از زبان فارسی استفاده میکنند. اگر واقع بیناته تر از گسست سخن بگوئید، باید گسست میان پدربزرگان و مادربزرگان با نوه و نبیره های خودشان مثال آورد که زبان همدیگر را نمی فهمند. اگر منصفانه تر راجع به ازخودبیگانگی بحث شود باید ما را مثال زد. آنچه مهاجمان مسلمان در میان مردمان مناطق اشغالی سبب گشتند، میتوان گسست نامید. خیلی از یادگارها و ماندگارهای مردم با استفاده از خشونت و سرکوب و کشت وکشتار از بین برده شد. پیشبرد پروسه گسست از دنیای گذشته و باستان هنوز در میان یارسانیان به روشها و شیوهای مختلف ادامه دارد. شاید بنی صدر این را بعنوان گسست برسمیت نشناسد چون خود یارسان بعنوان یکی از جوامع مدنی ایران رسمیت ندارد. این تئوری بافیها چیزی بغیر از زیان برای یک جامعه رو به سکولاریزم و دمکراسی بدنبال ندارد. اینگونه تئوری سازیها و بازتعبیر ها و بازتفسیرهای آیات و احادیث مکررا آزموده شده سبب میشوند که سوخت ماشین کندساز و بخشا بازدارنده ی روند فرهنگنیزه شدن حقوق و آزادیهای متعارف بشر  و به تبع آن دمکراتیزه شدن جوامع ما تامین شود.

رضاخانیستها، اسلام ایدئولوژیستها و ایران
موضعگیریهای منفی امثال داریوش همایون و ابوالحسن بنی صدر درقبال برابری حقوق و آزادیهای فردی و جمعی برای ساکنین ایران، نه تنها به «... ايران يگانه و يکپارچه، يک ملت و يک کشور ...» کمک نمیکند، بلکه اختلافات و تضادهای سیاسی را بطرف تخاصمات خشونت بار اجتماعی سوق میدهند. بعضی مطالعات انجام گرفته در مورد افرادی که مرتکب عملیاتهای انتحاری میشوند، نشان میدهد که تحقیر و دلسردی از ادامه ی زندگی بیشتر از باورهای دینی در اخذ تصمیم به چنان اقدام وحشتناک و وحشیانه ای نقش دارند. شعارهای تند و حاد و بعضا نامناسب بعضی افراد ملیتهای معترض در وحله اول ناشی از تاثیر بیگانگان و دشمنان وطن نیست، بلکه اینگونه ابراز احساسات نتیجه تحقیر و توهین و نادیده گیری حقوق و موجودیشان است. پیامد سیاستهای رضاخانیستی و اسلام سیاسی است. وقتی هم گرایشان این آقایان در داخل و یا خارج کشور حاضر نیستند به ملیتهای دیگر ایران احترام بگذارند؛ ازآنجائیکه بودجه برای تدریس به زبان مادریشان اختصاص داده نمیشود؛ از آنجائیکه در مناطق محل زیستشان سرمایه گذاریهای درازمدت نمیشود؛ از آنجائیکه سیاستهائی کارا و جدی در راستای آبادانی و رفاهیات آنها اتخاذ نمیگردند؛ از آنجائیکه فضای سیاسی جامعه برای فعالیتهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شان باز نیست؛ خلاصه، از آنجائیکه احساس نمیکنند که در جامعه و قدرت تاثیرگذارند؛ و ...، بنابراینها باید قبل از هرکس و هرچیز مسئولیت هر گونه تخاصم و ناآرامی را متوجه حاکمان و سیاستهای آپارتایدگونه شان  گرداند. این گرایشات در قدرت بوده و هستند و مسئول کلیه ی نابرابریهای انسانی، اجتماعی، سیاسی و حقوقی و... در کشور هستند. اینها بر سر عدم رعایت کامل مفاد منشورهای حقوق بشر و به تبع آن نادیده گرفتن مساله ملیتها در ایران توافق عملی دارند و ناسازگاری چشمگیری در میان ندارند. در این خصوص، تفاوت اسلام ایدئولوژیستهای حاکم و در اپوزیسیون و رضاخانیستها در این است که اولی میخواهد در «... ايران يگانه و يکپارچه، يک ملت و يک کشور ...» اسلام سیاسی حاکم و اسلام قریشیستی زیربنای قوانین رسمی کشور باشد و دومی میخواهد که ایران رنگ و لعاب دینی کمتری داشته باشد و دین نقش ستونی برای بقاء باصطلاح ایران یک ملتی ایفا کند.

ملت، ملیت و نقش رضاخانیستها منجمله اسلام ایدئولوژیستها
چون ایران تاریخا تحت یک حاکمیت بوده بنابراین باید یک کشور یکپارچه باقی بماند و ملتش براین اساس قوام و سامان داده شود. مدعیان این فرضیه عمدا از واژه حکومت استفاده نمیکنند از واژه حاکمیت سود میجویند، چرا؟ چون میخواهند که دوران حاکمیت صدها ساله ی مقدونیها و مغولها و اعراب مسلمان و ... هم بحساب بیایند که فرضیه به اثبات برسد. خود ایران با این مشخصات جغرفیائی و مرز و حدود از چه زمانی رسمیت پیدا کرده و تا کنون رابطه بین حاکمیت و مردم و همچنین نقش ملت ایران در شکل دهی به حکومت خویش چطور و چگونه بوده مورد بحث نیست، چون خود فرضیه از اعتبار میافتد.

بنابه ادبیات  متعارف و رسمی حول ملت-کشور (دولت) ، هر جمعیتی که در محدوده ی یک کشور برسمیت شناخته شده در سازمان ملل، ملت (nation) آن کشور(country)  خوانده میشوند. بنابراین مردم ساکن ایران در داخل کشور یک مدیریت مرکزی داشته باشند (دولت مرکزی) و یا اینکه تحت مدیریتهای متعددی بر اساس تقسیمات استانی، ملیتی، صنفی یا طبقاتی و غیره نظامبندی باشند، برطبق همین ادبیات باز هم یک ملت است. کثرت زبان، کثرت ملیت و غیره و یا چگونگی تقسیم قدرت هم هیچ تغییری در این واقعیت بوجود نمیآورد. از ابتدا توجه نکردن به این واقعیت که ملت و ملیت (ethnic) دو مقوله متفاوت و متمایزند از روی سهو و یا عدم آگاهی نبود. انطباق این دو در ایران متاثر از تفکرات و سیاستهای آلمان نازی و عظمت طلبی نژادی بود. از زمان رضاشاه هدف سیاستها و پراتیکها در این خصوص ملت سازی نبود، بلکه در واقع بوجود آوردن ایرانی یک ملیته، یک زبانه، یک فرهنگه و ... با استفاده از اهرمهای جبر و سرکوب و همچنین ایجاد ممانعت و محدودیت فعالیتی برای دیگر ملیتها بوده است. در طی این مدت، مکملات، ویژگیها، متعلقات، خصوصیات و ... ملیتی فارس ازآن میان، زبان و فرهنگ منجمله دین، ادبیات و هنر، سمبلها و الگوها وغیره به نام ایران، ایرانی و ایرانیت تحمیل، تزریق و ترویج شده اند. نتیجتا این توهم بوجود آمده که برخی از طرفداران گرایشات ملیتی فارس مانند داریوش همایون و ابوالحسن بنی صدر، خودشان را مستحق تر از هر موطنی دیگر در این سرزمین صاحبخانه بدانند. از امرونهی های سیاسی داریوش همایون در مطلب مزبور که نمونه ی دیدگاه رضاخانیستی است، چنین برمیاید که آنها تصمیم گیرنده هستند که این خانه چگونه باید اداره شود و یا باید چه تغییرات و تعمیراتی در آن صورت پذیرد. این توهم صاحبخانه-مستاجر و یا استعمارگر-استعمارشده از طرف بعضی گرایشات در میان دیگر ملیتها تشدید شده است. شعارهای مانند "مرگ بر فارس" در برخی اعتراضات موید وجود این نوع بینش است. شعار "خودمختاری و یا حق تعیین سرنوشت" که هر دو برای بیان یک منظور در نظرند، در معانی سنتیشان نمونه ی دیگر از تایید چنین مناسباتی است. از یکسو طرف بده و بستان در مورد حق فرموله شده دولت مرکزی دانسته میشود و از سوی دیگر دولت مرکزی را به ملیت فارس تعلق میدهند.

رابطه بین اسلام ایدئولوژیستها و رضاخانیستها اینگونه میشود که هر دو پیشبرنده ی معجونی از سیاستهای رضاخانیستی و اسلام سیاسی به تناسب نامساوی هستند، والا در قبال حقوق و آزادیهای فردی و جمعی تفاوت زیادی بین ایندو گرایش وجود ندارد.  بنابراینها، رضاخانیستها و اسلام ایدئولوژیستها علیرغم تمام ناسازگاریهای میان آندو، مکمل یک سیاست بوده و در راستای یک هدف پیش رفته اند و اختلافات مابین آنها برسر تقدمات (دین مقدم باشد یا زبان و کارنامه ی شاهان) بوده است.

سرایت سیاستهای رضاخانیستی
در این نوشته در نظر و توان نیست که به نقد و تحلیل برنامه و سیاستهای حزب دمکرات کردستان ایران پرداخته شود.  1- این حزب خود را تشکیلات سراسری کردهای ایران میداند و معترف به تعلقیت طبقاتی خاصی نیست. و 2- این حزب خود را خواهان دمکراسی و خواستار "حق تعیین سرنوشت" برای ملیت کرد معرفی میکند. بنابه این دلایل  نگاهی به برنامه ی حزب مزبور مناسب موضوعات این نوشته بود. من در این نوشته به اشاراتی به رد پای سیاستهای رضاخانیستی در این سند بعنوان زیربنای سیاستگزاریها و سیاستهای حزب مزبور اکتفا میکنم. در پایین نقل قولهائی از برنامه و اسنامه ی حزب دمکرات ایران (حدکا)، مصوّب كنگره‌ی‌ سیزدهم، 13 الی 17 تیرماه 1383، آورده میشود.

«حزب دمكرات كردستان ایران حزب پیشرو مردم كردستان ایران است و دوش به‌ دوش نیروهای‌ ترقیخواه‌ سراسر ایران در جهت ایجاد یك سیستم دمكراتیك در ایران و به‌ دست آ‌وردن حق تعیین سرنوشت برای‌ خلق كرد در كردستان ایران مبارزه‌ می‌كند.»

«حزب دمكرات كردستان این برنامه‌ را به‌ مردم كردستان عرضه می‌نماید و از كلیه‌ ساكنان كردستان، كارگران، دهقانان، زحمتكشان شهرها و روستاها، روشنفكران، دانش آ‌موزان و دانشجویان، كارمندان و صنعتگران و پیشه‌وران، و به‌ طور كلی‌، افراد میهن پرست كلیه‌ اقشار و طبقات می‌خواهد برای‌ تحقق بخشیدن به‌ آ‌رمانهای‌ این برنامه‌ تلاش نمایند...»

« حزب دمكرات كردستان ایران حزب پیشرو و انقلابی‌ مردم كردستان ایران است و اقشار و طبقات میهن پرست و آ‌زادیخواه‌ خلق كرد را در صفوف خود متشكل می‌سازد. »

تکرار مکرر "اقشار و طبقات" در این سند، میخواهد گویای آن باشد که خلق کرد از نظر بافت اجتماعی یک واحد یکپارچه و یکدست است. خلق کرد همانند ملت ایران یک شکل فضائی توصیف میشود که از لایه های افقی تشکیل شده باشد و هیچ برش و یا لایه ی عمودی نداشته باشد. بعبارت دیگر خلق از قشرهای روشنفکر، دانش آموز، کارمند و صنف صنعتگر و کشاورز و ... که در شهر و روستا سکونت دارند بوجود آمده است و نه از افراد و جمعها. حقی که از آن در این سند سخنش میرود برای آحاد و جمعهای کرد نیست بلکه برای خلق کرد است.

 گرایش رضاخانیستی منجمله اسلام سیاسی تمام سعی خود را میکند که جمعیت ایران را یک ملت یکپارچه و متشکل از طبقات و اقشار قلمداد کرده و نگه دارد. و براین اساس کثرت جمعها منجمله ملیت کرد، کثرت زبانی منجمله زبان کردی و ... را نفی میکنند. حال خلق بمعنی ملت بی دولت و یا مترادف ملیت چیزی از این واقعیت را عوض نمیکند که نگرش به جمعیت ایران و نگرش به جمعیت کردستان از یکجا سرچشمه میگیرند. و این بنوبه ی خود بمعنی تداوم سیاستهای آسیمیلاسیونی تحت حاکمیتی منطقه ای است. از زوایه حقوق و آزادیهای فردی و جمعی تغییرات و تحولات چشمگیری بوجود نخواهد آمد. کردستان آتی، امروزه از چندین مدیریت برمبنای تقسیمات استانی برخوردارند، ولی سیاستهای که پیش برده میشوند جدا از سیاست کلی مرکز نیست. بنابر این، برخورداری از مدیریتی مجزا بمعنی برخورداری از حقوق و آزادیهای برابر نیست. بر همین مبنا، تقسیم قدرت مرکزی بر چند قدرت منطقه ای به اسم فدرال یا هر نام دیگری بمعنی حاکمیت دمکراسی و برخورداری از حقوق و آزادیهای فردی و جمعی مساوی نیست. رفع ستم ملی نمیتواند در قالب یا لفافه ی یک حق پیچانده شود و در عمل در برگیرنده داشتن مدیرت واحد باشد.

بنا به سند نامبرده، کسب و یا گرفتن حق مزبور بعهده ی حدکا است و در شرایط کنونی به فراخوان برای جلب پشتیبانی مردم کرد از حزب مذکور اکتفا میشود. بده و بستان بر سر حق مزبور و یا مبارزه برای آن در حالت و شرایطی میتوانند صادق باشند که قدرت مرکزی ای در تهران وجود داشته باشد. در دو حالت یا شرایط محتمل دیگر سرنوشت کرد  نه تنها معیین نیست، بلکه نامعلوم هم هست. 1 ـ در شرایطی که دولت مرکزی از قدرت ساقط شود و نابسامانی در کشور حاکم گردد. با توجه به کثرت احزاب و سازمانهای کرد که سیاستها، برنامه ها و اهداف کم و بیش متفاوتی را پیش میبرند، چندین کردستان باید سرنوشتشان تعیین شود. پهنای هر کردستانی هم بستگی به نفوذ جریانات ذی ربط دارد. 2 ـ در شرایطی که فضای سیاسی مناطق کردنشین باز باشد. در چنین شرایطی چگونه حق و هدف و نایب تعیین گردد از سند مزبور نمیتوان کمک گرفت.
خلاصه، اگر پذیرفت که نظام سیاسی کشور منشاء و منبع ناعدالتی اجتماعی ( نابرابری در برخورداری از حقوق و آزادیهای فردی و جمعی) منجمله ناعدالتی در قبال ملیتی (جمعی) است و دولت مجری آن میباشد، بنابر این کسب چنان حقی بمعنی عهده داری بخشی از وظایف دولت مربوطه در همان نظام خواهد بود. تا آنجائیکه به جامعه مدنی یارسان ارتباط پیدا میکند، متعاقب تحولات دلخواه سند مزبور، تغییری چشمگیر در وضعیت کنونی اعضای آن بوجود نمیاید. چون این جامعه نه در ظرف قشر و نه در ظرف طبقه جای میگیرد که از حقوق جمعی برخوردار شوند.

نکته ی دیگری که در این سند میتوان به آن اشاره نمود، استفاده ی مکرر از ترکیب"مهین پرست" است. گمانه زنی در مورد افکار زیربنای انتخاب این ترکیب سودبخش نیست. اما تعبیرات سیاسی ای که میتوان از گزینش غلیظ ترین صفت، "میهن پرست" از میان مجموعه ای ممکن از اینوع مانند مینهن خواه، میهن دوست، میهن گرا، میهن طلب و ... بدست داد. 1 ـ تعهدی به امثال داریوش همایون که در محافل طرفداران گرایش رضاخانیستی بعنوان بلیط ورود کاربرد پیدا کند. 2 ـ تطبیق خود به خواسته ی قدرتهای پشتیبان. 3 ـ چراع سبزی برای راضی بودن به رسمیت یابی مدیریتی منطقه ای تحت هر شرایطی. در غیر این صورتها حزب کردی ای که در طول مدت درازی به اتهام اقدامات خلاف میهن پرستی از طرف رژیمهای رضاخانیستی منجمله اسلام سیاسی مورد تعرض و خصومت بوده و کردهای زیادی هم به همین اتهام سرکوب، زندانی، شکنجه و اعدام شده اند، چیز دیگری بغیر از تایید لیست اتهامات خود نیست. پرست در فرهنگ اسلام مترادف تابودار بودن است. حق چیزی نیست که قابل بده و بستان باشد، باید برسمیت شناخته شود. حقوقی که باید شامل کردها چه بصورت فردی و چه جمعی (ملیت) شود در مستندات بین المللی بوضوح فرموله و تصریح شده اند. حال بحث و مبارزه باید بر سر برسمیت شناختن آنها در ایران متمرکز شود. اگر حقوق و آزادیهای فردی و جمعی مردم متعلق به ملیتی در میهنی برسمیت شناخته نشود، نه تنها نباید آن میهن را پرستید، بلکه باید میهن خود را از آن میهن جدا کرد. استقلال طلبی در هیچ کجای دنیا جرم و یا گناه نبوده است. بنابراین، میهن بودن باید در تناسب با برخورداری از حقوق و آزادیهای فردی و جمعی قرار گیرد، نه اینکه آن میهن در همه حال قابل پرستش باشد.

نتیجه گیری
بنظر من، راه حل متمدنانه و معقولانه ی مشکلات، معضلات و مسائل در ایران اینست که همه ی افراد، اجتماعات و ملیتهای ساکن کشور خانه تکانی اندیشه ای منجمله نگرشی و بینشی کنند. و این باید به معنی بازتعریف کردن، بازبینی و بازنگری در تفکرات، سیاستها، رویکردها، رهرفتها  و پراتیکها و...  باشد. رگه هائی از تفکرات و سیاستها ریشه در رضاخانیسم دارند که بنوبه ی خود متاثر از راسیسم و عظمت طلبی نژادی است. تجربه نشان میدهد که اسلام سیاسی در قدرت به قریشیسم مشروعیت و اعتبار قانونی میدهد و از آنطریق به اختلافات و تبعیضات آپارتایدگونه جامه ای خداپسندانه می پوشاند. در دستور کار قراردادن و رعایت حقوق متعارف فردی و جمعی از اساسی ترین اقدامات اولیه است. دین محوری، شاه محوری، ولایت فقیه محوری، وطن محوری و ... باید جای خود را به انسان محوری دهد، والا تحولاتی مطلوب و شایسته برای همه ی طرفهای ذیربط بدست نمیاید. انسان به معنی موجودی آزاد و متفکر، کنجکاو، خالق، سازمانده، سازمانیاب و ... نه به معنی کالبدی خالی که باید تعلیم و تربیت خاصی ببیند و یا موجودی محکوم به زیستن که فقط برای جمع آوری توشه ی سعادت آخرت متولد میشود. حقوق و آزادیهای متعارف در میثاقهای بین المللی برای انسان و بخاطر تنظیم موقعیت و مناسبات او در جامعه و در ارتباط با قدرت درنظرند. نیرو و انرژی باید صرف زمینه سازی و مقدمه چینی فضائی باز برای ابراز قدرت مردم گردد و نه برای اعمال قدرت بر آنها.

کشور بعنوان تکه ای از کره ی زمین، قالبی جغرافیائی برای ساکنین هست ولی موطن بودن خودبخودی بمعنی در رفاه، آسایش، آرامش، امنیت، برابری و... زیستن نیست. اینها در قیاس با بهترین نمونه های ملموس و محسوس داخلی و خارجی اش سنجیده میشوند. و برای هرکدام معیارهائی اساس سنجش هستند که با رجوع به تجربه ی مردم کشورهای پیشرو در این زمینه ها میتوان اطلاعات لازم را کسب نمود.  ملت و ملیت و غیره واژه ها و اصطلاحاتی هستند که در ادبیات ما وجود دارند، ولی قالبهائی از پیش ساخته نیستند که کسانی یا جریاناتی از بالا بخواهند بکمک آنها به مجموعه ای از انسانهای منفرد شکل، نما و یا سیمای خاصی بدهند. اینها ظرفهائی باید باشند که آحاد و اجتماعات انسانی از پایین به آنها معنی و ارزش دهند. معنی و ارزش بدین منظور که انسانی و یا جمعی از انسانها احساس کنند: موجودیت دارند؛ شریکند؛ وزینند؛ تاثیرگذارند؛ محترمند؛ سلامتند؛ شخصیتند؛ باهویتند و .... بطور خلاصه، حرمت و حیثیت انسانیشان محفوظ  و زندگی برایشان معنی واقعی تری پیدا میکند. این بعد انسانی و اجتماعی زندگی جمعی است. یک نظام سیاسی انسان محور با علم و احترام به این مهمها باید شکل گرفته باشد. هر فرد و جمعی در جامعه باید این احساس در وجودشان باشد که در نظام سیاسی جامعه شریک و تاثیرگذارند و الا احساس بیگانگی مستولی میگردد. نتیجتا تضادها و تخاصمات اجتماعی اجتناب ناپذیر میشوند. بنابراین نظام سیاسی کشور باید بیان تعادل در بین افراد و جمعها باشد و نه اهرم تحمیل، سرکوب بخشی از جامعه علیه بخشهای دیگر. از همین زاویه هم باید به مساله ملیتها نگاه کرد و نه از زاویه ی ملت-کشور. وقتی ملیتها نتوانند آزادانه و با حقوق و آزادیهای برابر ملت خود را تشکیل دهند، گزینه یا تسلیم و تحمل میشود و یا رفتن بطرف ملت شدن و تشکیل کشور مستقل. ملت یوگسلاوی چند سال پیش امروزه چندین ملت هستند.

ملیت هم بنوبه ی خود از افراد و اجتماعات کوچکتر متشکل است و آنها باید از پایین به آن ارزش و معنی بدهند. نه اینکه ملیت بخودیخود تابودار ویا قابل تقدس باشد. اگر چنین میبود قاعدتا باید مابین بخشهای متعلق به یک ملیت در یک کشور و یا ساکن چندین کشور مشکلی برای حفظ واحد و وحدت نمیداشتند و فصلهائی از تاریخ به تخاصمات و جنگهای خونین و مطول بین آنها اختصاص نمیداشت. حفظ آزادانه ی واحد و وحدت بدون تضمین و رعایت حقوق و الزمات قانونی مساوی و بدون حقوق و آزادیهای برابر برای همه ی آحاد و جمعهای شاکل غیرمیسر است.

ایران بعنوان یک کشور در وحله اول محصول تحولات و تقابلات و تعادلات جهانی است، تا اینکه فرآورد ساکنین آن در زمان رسمی شدنش باشد. سرزمین ایران قالب جغرافیائی است که با اهرم زور و سرکوب برساکنین غالب شده است و برای همه به یک اندازه وطن نیست. همانند مقوله های ملت و ملیت، سهوا یا عمدا تفاوتی بین رسمیت و مشروعیت ایران گذاشته نمیشود. ایران بعنوان یک کشور در لیست کشورهای مستقل ثبت شده است. اما مشروعیت و اعتبارش از ساکنین نگرفته است. اگر چنین میبود نارضایتی ای وجود نداشت  و رضاخانیستها و اسلام ایدئولوژیستها به مقوله هائی مانند قوم پرست و تجزیه طلب و... در خطاب به ناراضیان متوسل نمیشدند. مشروعیت ایران در گرو نوع و شکل حکومت همه گیری است که پیوند آزادانه را تضمین و تعمیم نماید.

   تا آنجائیکه به ملیت کرد برمیگردد، آحاد و اجتماعات باید بتوانند از طریق نمایندگان و شوراهای منتخب خود در امور درونی و برونی شراکت و دخالت داشته باشند. همانطور که در بالا اشاره شد، مذاکرات و بده و بستانی که مختوم به مشروعیت دادن به مناسبات صاحبخانه-مستاجر شود باید غیرقابل قبول محسوب گردد. محتوا و مفهوم خودمختاری در سیر زمان متغییر بوده و بموازات تحولات منطقه ای و بین المللی مسیری ناهموار طی کرده است. انحرافات موضعی در این رابطه هم ناشی از ناروشنی پوشش خودمختاری بوده است. همیشه از زاویه انقلاب و مبارزه ی مسلحانه به حل مساله ی ملیت کرد و ارزیابی راههای ممکن برای مبارزه نگاه شده است. و این نوع مبارزه هم کاملا از طرف دولتهای مرکزی کشورهای ذیربط تحت کنترل بوده و بخاطر پیشبرد سیاستها و اهداف از پیش برنامه ریزی شده ی خودشان به نیروهای مسلح کرد یاری رسانده اند. هیچوقت دولتهای باصطلاح پشتیبان از بافت اجتماعی کشورهای مطبوعشان غافل نبوده اند. 

نظام سیاسی مرکزی و منطقه ای باید از طریق انتخابات مورد تایید کردها قرار گیرد. محور اصلی نظام سیاسی جامعه باید آحاد و جمعهای متشکل کننده باشد. وقت آن مساعد است که هدف اصلی مبارزه ی دمکراتیک کردها اشتراک در کشورداری و یا استقلال باشد. این بدین معنی است که اگر سیستم سیاسی عادلانه ای حاکم نشود که کردها بتوانند در همه ی نهادها و ارگانهای قانونگذاری، تصمیم گیری و اجرائی، نظارتی و ...  بتناسب جمعیت منتخب داشته باشند، رفراندم عمومی برای استقلال برگزار شود. انحراف افکار عمومی است اگر جریانات دمکراتیک کرد همگام با عموم مردم برای اشتراک کامل در نظام سیاسی کشور و تقسیم کامل قدرت سیاسی در کشور فعالیت ننمایند. و تاسیس مدیریتی منطقه ای را از این زوایه تعریف و برجسته نمایند.

اگر حقوق و آزادیهای فردی و جمعی بطور کامل مبنای سنجش عدالت اجتماعی در جامعه قرار نگیرند، مبداء حرکت و مرجع مشترکی حاصل نخواهد شد و توافقات درازمدت و همه گیری نمیتواند بدست بیاید.  

مطلبهای آقایان بنی صدر و سازگارا همزمان با تاریخ این نوشته در سایت یارسان دات کام موجود بودند و مطلب آقای همایون توسط ایمیل دریافت شده بوده در همین تاریخ در سایت خودشان منتشر بود. برنامه حدکا هم در همین تاریخ در سایت رسمی خودشان مورد مطالعه قرار گرفت.

ب. احمدی

bo_ahmadi@yahoo.com

‏04‏/06‏/2006

 بالا‌. بازگشت

چاپ کردن‌!

   این صفحه‌ را برای دوستان خود بفرستید:

© www.giareng.com
All rights reserved 2005.