Ö:: مقصر كیست؟

اجلال قوامی

ااین روزها، آن چه بیش از هر چیز ذهن هر انسان بیداری را به خود معطوف می‌كند، آن است كه آیا این روشنفكران یك جامعه هستند كه سیاست‌های كلان كشور و جهان را رقم می‌زنند یا آن دسته از رجل سیاسی در سایه، كه همیشه دستهای پنهان و غیر آشكار آنان در تصمیمات سیاسی جهان سایه گسترده است؟! با نگاهی اجمالی به جریان روشفنكری ایران، این سوال به ذهن پویا و جستجوگر اقشار مختلف جامعه متبادر می‌شود كه كنه و اساس جنبش روشنفكری، برچه پایه‌ای استوار است و ریشه كلمات و حتی آدم‌های این جنبش از كجا و چگونه، وارد گردونه سیاسی ایران شده‌اند؟

تاریخ روشنفكری ایران از تاریخ تجدد كشور است و تاریخچه رویارویی با آن نیز بخشی از تاریخ تجدد ستیزی در ایران معاصر اما آن چه این تاریخچه را به امر پیچیده‌ای تبدیل كرده است، این واقعیت است كه در این كشمكش، نه نو آوران و دیدگاهایشان و نه حامیان سنت و پافشاری‌هایشان هیچ كدام موضعی یكدست نداشته و همگی در بخشی از این فراز و نشیب‌ها،خواه و ناخواه هم باروشنگری و روشنفكری همراه بوده‌اند و هم در بخش دیگر از افت و خیزهای آن در مقابلش ایستاده‌اند.

در مواجه با این وضعیت پیچیده، سالهاست كه توضیح ساده‌ای ارایه می‌شود مبنی بر ضعف روشنفكری در ایران، كه گویا حاصل جدایی فرضی آنان از مردم است و در نهایت زمینه ساز خیانت آنها، اما این وضع نه ویژه ایران به منزله كشوری متعلق به جهان سوم است و نه خصوصیت مشترك كشورهای جهان سوم. نگاهی به تاریخچه روشنفكری ممالك غرب نیز حاكی از آن است كه  رمان  نویسان كه خود در دوره‌ای علم روشنفكری را حمل كرده‌اند، در دوره‌ای دیگر، به عنوان مدافعان سنت ادبی در مقابل نقد روشنفكرانه ایستادگی كردند. همین تغییر موضع را می‌توان در رابطه با تحصیل كردگان و متالمان دینی ملاحظه كرد كه آنان نیز در دوره‌ای در زمره روشنفكران روشنفكران و متقاضیان تغییر روابط اجتماعی بودند و پس از تاسیس دولت‌های مدرن، به دیوان سالارانی تبدیل شدند كه روشنفكران و روشنفكری را بی ارج به شمار می‌آوردند. دوره بعد دوره روشنفكران سیاسی و حزبی است كه آنان نیز به همان میزان كه در نقد سلطه سیاسی سرمایه و روابط فرهنگی ناشی از آن موفق بودند، به همان میزان نیز در مقابل توتالیتاریسم ایدئولوژی‌هایی كه بدان وابسته بودند موضعی اگر نگوییم توجیهی، دست كم انفعالی در بیش گرفتند. اكنون نوبت به اندیشمندان مستقل و آزاد رسیده است كه تعهدشان دیگر حزبی و ایدئولوژیك نیست ومخاطبشان نیز، نه حكومت‌ها یا دولت‌ها و صاحبان قدرت، بلكه عموم مردم در كل و نخبگان به طور اخص هستند، پس جای تعجب نیست اگر در ایران نیز در ادوار مختلف و حتی متناقضی ظاهر شده باشند. تنافر و تناقضی كه اشارت شد. یكی از بهانه‌های اصلی در انتقاد از روشنفكر و روشنفكری در ایران بوده است. پس منشا این ابهام در تاریخ روشنفكری ایران را در جای دیگری باید جستجو كرد. آن چه را كه شاید بتوان به عنوان ویژگی روشنفكری ایران و یكی از مهم‌ترین دلایل پیچیده به نظر آمدن آن دانست، دوره‌های گسست و انقطاعی است كه در مسیر تحولات آن ملاحظه می‌شود. انقطاعی كه به بیگانگی روشنفكران یك دوره از مسایل، مشكلات و دغدغه‌های فكری نسل‌های پیشین منجر شده است. این بیگانگی نتایج نامطلوبی را به همراه داشته كه تكرار در تجارب تلخ، تنها یكی از آنهاست. علل و عوامل زیادی در این انقطاع موجب شد و شاید  نامطلوب‌ترین  نتیجه حاصل از این انقطاع، شكل گیری همان داوری‌های رایج باشد مبنی بر جدا بودن یا جدا افتادن  روشنفكران  از  عموم مردم. چارچوب اصلی این نوع داوری‌ها  بر این روال است كه طی تاریخ معاصر، روشنفكران به بحث‌هایی دامن  زده‌اند یا از مواضعی پشتیبانی كرده‌اند كه نه با وا قعیت‌های جامعه‌شان ارتباطی داشته‌ و نه مورد رجوع مردم قرار گرفته است و در نهایت در مقابله با چنین وضعیتی  بوده است كه عموم مردم ترجیح دادند برای یافتن راه حلی برای مشكلاتشان، به نهادها و نخبگان سنتی روی آوردند. حال آن كه اگر نیك بنگریم متوجه خواهیم شد كه در تمام ادوار تاریخ معاصر ایران، تمامی مفاهیم و مقولات مهمی كه جنبش‌های اجتماعی و سیاسی ایران حول آن شكل‌گرفته‌اند توسط روشنفكران مطرح شده‌اند؛ این امر خواه در  زمینه مفاهیم نظری مانند مشروطیت، دیوانسالاری، آزادی و برابری شهروندی باشد و خواه در  حوزه مقولات دیگر چون تحكیم و تقویت نهادهای مدرن دولتی و لزوم صنعتی شدن.

پس پرسش موجود در این زمینه آن نیست كه چرا نقطه نظرات روشنفكران وجهه عام نیافتند بلكه شاید پرسش دقیق‌تر آن باشد كه چگونه است كه هنگامی كه این مقبولیت عام حاصل می‌شود، مجریان این اندیشه‌ها در اولین فرصت از همان حركتی كه اساساً در طول همین فعالیت‌های فكری شكل گرفته‌اند برای كنار زدن روشنفكران استفاده می‌كنند؟ آیا این امر را باید در ضعف روشنفكری ایران جستجو كرد یا در قدرت حكومت‌ها؟ و شاید هم از نگرانی آنها از آنچه دائماً در نفی آن تبلیغ كرده‌اند. در واقع با توجه به تعلق روشنفكری به دوران مدرن، می‌بایست پاسخ به این پرسش را در چار چوب مدرنیته جستنجو كرد و مهمترین مولفه آن، یعنی مطرح شدن مردم به منزله یگانه منبع مشروعیت. حكومت‌های مدرن كه علی الاصول می‌بایست در مقابل چشم بینا و ز بان گویای این مردم ایفای نقش كنند، به این اعتبار روشنفكران و حكومت را می‌توان رقبایی در نظر گرفت كه هر دو می‌بایست در مقام پاسخ گویی به نیازهای مردم برآیند و چنان چه هر یك از آنها نقش و كاركرد خود و دیگری در این چشم انداز مدرن، ارزیابی روشنی نداشته باشند، ارتباطشان جز بر زمینه قهر شكل نخواهد گرفت.

 بالا‌. بازگشت

چاپ کردن‌!

   این صفحه‌ را برای دوستان خود بفرستید:

© www.giareng.com
All rights reserved 2005.