|
برگ
ریزان
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است
چگونه عکس تو در برق چشمام پیداست
چگونه جای تو در جان زندگیم سبز است
حریق خزان است همه برگها چون آتش سرخ
درختان همه الوان و برگها رقصان
باران برگهاست من از پاییز برگ ریزان می گویم
از برگهایی که در گوشه زمان
ضمضمه مستانه عشقم را نجوا میکنند
هنوز پنجره باز است تو از بلندایی ایوان عشق
به کدامین دشت سفر خواهی کرد؟
درختان با برگهای زرد، سرخ، سبز
به آن ترنم شیرین
به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب
خواهند نگریست
تمام گنجشکان که در نبودن تو
ما را به باد ملامت گرفته اند
تو را به نام صدا خواهم کرد
تو نیستی ببینی چگونه پێچیده است طنین صدای تو
در هوای نمناک پاییزی
تو نیستی که ببینی چگونه نسیم عشق تو در باغ
بی جوانه من باران عشق پراکنده است
چ نیمه شبها که از پرهای ابر سپید به روح لوح سپهر
تو را چنان که دلم خواسته است، ساخته ام
تو نیستی که چگونه با دیوار
که به مهربانیه یک دوست بی صداست از تو می گویم
تو نیستی که چگونه از دیوار صدا می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه با پاییز دور از تو
این دل رمیده من یاد غروبهای غریب شهر عشق را از
دیدگانش جاری می سازد
این شمع سوخته جانم همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی چگونه اشکهایم آسمان و زمین را به یک پیوست
من از میان قطرههای گرم اشک
که بر گونه طبدارم می نشیند
از تو هاله ای از نور ساخته ام
که برگهای رنگارنگ پاییزی به دور تو
طواف می کنند
نگاه می کنم به پر پرههای دل شکسته ام
به لخته های خون که خفته اند درون سینه پر سوزم
چقدر مانند است به زجههای برگ ریزان
من و هوزار زار
من و هزار برگ زرد و سرخ
به بال جان به سویت سفر کردهام
همین نسیبم از این روزگار
که در همه حال توا را که جان منی
زیر باران برگها دعا کرده ام
مینا
گلکیناری |