Ö:: کاک نبى قادرى، در برگهایى چند از دفتر خاطراتم

قادر وریا

کاک نبى قادرى، در برگهایى چند از دفتر خاطراتم
(به‌ مناسبت 12/9/1385 دهمین سالگرد درگـذشتش)

نام و یاد هیچ یک از مبارزان حزب مانند نام و یاد زنده‌یاد "کاک" نبى قادرى مرا به‌ وراى دورترین خاطراتم باز نمىگرداند.

پاییز سال 1349 خورشیدى است. روستاى "چشمه‌ گل" همچنان از وجود ساختمانى براى مدرسه‌ء خود بى بهره‌ مانده‌ است. سال تحێیلى پیش از آن را در خانه‌ء متروکى ـ خانه‌ء "کاک" على، پدر شهید قادر افتخارى ـ به‌سر برده‌ بودیم. اکنون نیز اواسط آبانماه‌ است و مسجد روستا را به‌ عنوان مدرسه‌ در اختیار ما گـذاشته‌اند. به‌ جاى میز و نیمکت، روى گلیمى و نمدى نشسته‌ایم. دو ـ سه‌ ردیف بیش نیستیم. اما نه‌ نمازگزاران معمولى، که‌ گروهى نوآموز هستیم. مرد جوانى هم که‌ در داخل "حجره‌" ایستاده‌ و تخته‌ء سیاهى در سمت چپش خودنمایى مىکند، پیشنماز یا ملاى روستا نیست، سپاهى دانش است.

بعداز ظهر است و یک ساعت ـ یا یک زنگ ـ از شیفت بعدازظهر مدرسه‌مان سپرى شده‌؛ ناگاه‌ "اسماعیل قویدر"، آموزگار یا سپاهى دانش، از آمدن مهمانى از شهر باخبر مى شود؛ با عجله‌ بیرون مى رود و به‌ همراه‌ مهمان به‌ داخل حجره‌ بر مى گردد. با احترام زیادى که‌ نسبت به‌ مهمان از خود نشان مى دهد و با مختصر معرفى‌اى که‌ از وى به‌ عمل مى آورد، به‌ ما حالى مى کند که‌ غریبه‌اى که‌ آمده‌ـ البته‌ با برداشتى که‌ آن زمان داشتیم ـ رئیس سپاهیان دانش است. اولین بارى است که‌ یک مامور دولت را مى بینیم که‌ نه‌ فقط بدخلق و اخمو یا گران سر و گرانجان نیست، که‌ با ما بسیار هم خوش خلق و خنده‌ رو است.

بعد از یکى دو سئوال از "آقا معلم"مان، از آنها که‌ به‌ حکم قدوقواره‌ء ریز خود در ردیف جلو نشسته‌اند سوالهایى مىنماید. پرسشها بسیار ساده‌اند؛ به‌ هر یک از آنها قلم و دفترى جایزه‌ مى دهد. متاسفانه‌ چیزى از من نمى پرسد تا پاسخى بدهم و هدیه‌اى دریافت کنم. اما، در عوچ چیز بسیار با ارزش ترى برایم به‌یادگار مى گـذارد: دلباختگى ابدى!

پاییز سال خروش خشم و کین فرو خورده‌ء چندین ده‌ ساله‌ء خلقهاى ایران و سرریز کردن نفرت و بیزارى آنها علیه‌ رژیم سلطنتى است. معلمان و دبیران، نوآموزان و دانش آموزان، و بطورکلى فرهنگیان شهر اشنویه‌ نیز با مردم تمامى شهرهاى کردستان و ایران هماوا گشته‌ و به‌ ابراز خشم و نفرت خویش نسبت به‌ رژیم پرداخته‌ و به‌مبارزه‌ با آن بر مىخیزند. در پیشاپیش جملگى، شخصیت محبوب همه‌ء ساکنان شهر را مى بینم. مدتها است ـ نه‌ فقط  من ـ که‌ هر آنکس که‌ با وى اندک آشنایى داشته‌ و اوج جوانمردى، مردمدارى، مهربانى و بزرگ منشى او را درک کرده‌ باشد، او را دوست دارند و قلبا" حاضر اند به‌ دنبال وى، و با دست خالى، اما با مشتهاى آهنین و با شرکت در تظاهرات و سردادن شعار، به‌سوى درب گروهان ژاندارمرى شهر پیش بروند و با بانگى دلیرانه‌ خواستها و مطالبات چندین دهسال سرکوب گشته‌ء خود را سر دهند و در برابر نیستانى از سرنیزه‌ها و لوله‌هاى تفنگ به‌ تکرار آنها بپردازند.

نخستین بهار آزادى است. دستاورد ما کردهاى ایران از این بهار، جنگ افروزى‌هاى نوکران رژیم دیروز و قلچماقها و کارگزاران حاکمیت نوکیسه‌ در ارومیه‌ و نقده‌ است. میتینگ آشتى‌جویانهء حزب دمکرات در نقده‌ هدف تیراندازى مزدوران ارتجاع قرار مى‌گیرد با این هدف که‌ جنگ برادرکشى درمیان کردها و ترکها به‌ راه‌ افتد و آنها بتوانند از آب گل آلود ماهى بگیرند. یک هفته‌ء مداوم، اجساد کردهاى به‌ناروا کشته‌ شده‌ در شهر نقده‌ و روستاهاى اطراف آن به‌ منطقهء اشنویه‌ برگردانده‌ مى‌شود. به‌ اعتقاد مردم ساده‌اندیش و پاکدل، آنها به‌ دست "عجم"ها کشته‌ شده‌اند. کسان ساده‌ لوح و در همانحال متعصب نیز راه‌ چاره‌ را در خونخواهى و انتقام کشیدنهاى متقابل و غارت روستاهاى ترک نشین مى‌بینند. اما "کاک نبى" در سمت مسئول اول حزب در منطقه‌ء اشنویه‌، با شجاعتى هر چه‌ تمامتر در برابر احساسات و نیات غلگ این قبیل افراد قد علم کرده‌ و مى‌گوید:"آنها که‌ به‌ چنین جنایاتى دست مى‌یازند و علیه‌ ما به‌ جنگ افروزى بر مى‌خیزند ترکها نیستند ـ ولو اینکه‌ به‌ زبان ترکى نیز صحبت بکنند ـ آنها هم دشمن ما هستند و هم دشمن ترکها. ما و ترکها برادر و همدرد هستیم." و به‌ این ترتیب اجازه‌ نمىدهد حتى به‌ یک نفر از ترکها که‌ در منطقه‌ء اشنویه‌ سکونت دارند یا آنها که‌ براى سر زدن به‌ بستگان خود به‌ این منطقه‌ آمده‌اند کوچک ترین آسیبى برسد. نظرات او را با جان و دل مى‌پـذیرم. از شهر به‌ دهکده‌مان بر مى‌گردم و در حالى که‌ هنوز نوجوانى بیش نیستم، پیشنهاداتى بسى گنده‌تر از دهان خود را با کدخدا و ریش سفیدان چشمه‌ گل در میان مى‌گـذارم: "بیائید این تراکتورى را که‌ چند نفر جوان از دهکده‌ء ترک نشین "کویلان" به‌ زور تصاحب کرده‌ و آن را به‌ اینجا آورده‌اند، به‌ جلو درب دفتر حزب در اشنویه‌ برده‌ و آن را تحویل "کاک نبى" بدهیم." با شنیدن اسم "کاک نبى" بدون هرگونه‌ این پا و آن پا کردنى، پیشنهادم را قبول مى‌کنند. بعد از چند روز، تراکتور به‌ صاحبش برگردانده‌ مىشود.

کم کم داریم پا به‌ دوم بهار آزادى مى‌گـذاریم. کاک نبى در دبیرستان "پیشوا" دبیر روانشناسى و در بیرون از دبیرستان نیز ـ درمدرسه‌ء واقعى راه‌ پیشوا قاچى محمد ـ مسئول حزبى ما است.

شاگردان کاک نبى، که‌ در کلاس درس وى احساس شخصیت مىکنند و استاد خود را به‌ مثابهء یک رفیق صمیمى و با تجربه‌ مى‌نگرند و دلشان مى‌خواهد بقیه‌ء ساعات کار مدرسه‌ را در کلاس وى باشند، در بیرون از مدرسه‌ نیز، وجود کاک نبى در مقرهاى کمیته‌ء شهرستان و اتحادیه‌ء جوانان به‌قدرى مایه‌ء دلگرمى ما است که‌ هرگز نمى‌خواهیم لحظه اى از این دو مکان دور شویم. بنا به‌ پیشنهاد و پیگیرى او، بعدازظهر روزهاى سه‌شنبه‌ در مقر اتحادیه‌ء جوانان جلسه‌ء شعرخوانى داریم. در اثر تشویق کاک نبى، صدها پسر و دختر جوان، در شهر و روستا به‌ صف اتحادیه‌ء جوانان پیوسته‌اند. محبوبیت، بى‌تکلفى و رهنمودهاى صمیمانه‌ء کاک نبى انجام وظایف مربوط به‌ اتحادیه‌ء جوانان را درست مانند حضور در مدرسه‌ برایمان خوشایند و شادى برانگیز نموده‌ است.

ما را از مسجدى به‌ مسجد دیگرى و از دهکده‌اى به‌ دهکده‌اى دیگر به‌ همراه‌ خود مى‌برد؛ با شنیدن خبر آمدن کاک نبى، جوانان و نوجوانان در مسجد گرد مى‌آیند و ضمن گوش دادن به‌ سخنان دلچسب و میهن پرستانه‌ء وى، زحمت گوش دادن به‌  سروده‌هاى شعارگونه‌ ما را نیز بر خود هموار کنند. در سفرى به‌ دهکده‌ء "قلاتان" است که‌ از ما مى‌پرسد: "کدام یک از شما خط نسبتا" خوبى دارد؟" مرا جلو مى‌کشند. دو تا دفتر به‌دستم مى‌دهد و مى‌گوید: "مدتها است سرگرم تطبیق ترجمه‌ء کردى رباعیات خیام با اصل فارسى آن هستم. با شماره‌گـذارى آنها را مشخص کرده‌ام. زحمت بکشید و کردى و فارسى هر رباعى را پهلوى هم پاکنویس کنید." مى‌گویم: " آى به‌ چشم" و ابداً نیز برایم مهم نیست که‌ امتحانات آخر سال نیز دارد فرا مى‌رسد.

کاک نبى در آغاز بهار 1360 به‌ دستور حزب روانه‌ء منطقه‌ء دیگرى از کردستان گردید. طولى نکشید که‌ ما هم از اشنویه‌ بیرون رانده‌ شدیم. در اواخر خرداد ماه‌ همانسال، شهر اشنویه‌ به‌ دست نیروهاى جمهورى اسلامى افتاد و ما، فعالان علنى حزب در آن منطقه‌، به‌ناچار در منطقه‌ء لاجان مستقر شدیم. کاک نبى، بعد از کنگره‌ء پنجم حزب که‌ در آن به‌ عضویت کمیته‌ء مرکزى برگزیده‌ شد، مسئولیت کمیته‌ء شهرستان نقده‌ را به‌عهده‌ گرفت. هنگامى که‌ در اواسط اسفند ماه‌ همانسال، براى کارهاى مربوط به‌ اتحادیه‌ء جوانان به‌ آن منطقه‌ فرستاده‌ شدم، شور و شوق ناشى از همکار شدن با این استاد فرزانه‌، هرگونه‌ دلهره‌ و نگرانى را از فکر و اندیشه‌ام بیرون راند و نتیجتا" به‌ دور از هرگونه‌ دغدغه‌ء خاطرى در آنجا ماندگار شدم.

از قضاى روزگار در بهار 1366 نیز بار دیگر به‌ همکارى با هم گماشته‌ شدیم. او که‌ در چند سال نخستین بعد از پیروزى انقلاب خلقهاى ایران، در اشنویه‌، نقده‌، پیرانشهر و شمال کردستان، به‌ انجام وظایف و مسئولیت هاى حزبى پرداخته‌ بود، در سالهاى 63، 64 و 65 نیز در مناتق جنوب کردستان ـ از سقز تا اورامان ـ همه‌ء توش و توان خود را صرف خدمت به‌ حزب وخلق خود نموده‌ بود. در بهار سال 1366، در آموزشگاه‌ سیاسى ـ نظامى حزب به‌ انجام وظایف حزبى مشغول بود و علاوه‌ بر تدریس در آن آموزشگاه‌، به‌عنوان حلقه‌ء وصلى میان اتحادیه‌ء جوانان و آموزشگاه‌ نیز عمل مى‌کرد و از دادن هر نوع رهنمودى و همکارى نمودن با ما، کادر رهبرى اتحادیه‌ء جوانان، کوتاهى نمى‌کرد. علاوه‌ بر چنین فعالیت هایى نیز مشغول حل و اصلاح  ترجمه‌ء "اخلاق انقلابى"، اثر هوشى مین، بود که‌ مدتها بود آن را به‌ کردى ترجمه‌ کرده‌ بود. کاک نبى، خود نمونه‌ء زنده‌اى از اخلاق انقلابى بود، با این حال در درون کتابها دنبال آن مى‌گشت.

بعداز ظهر روز دهم دیماه‌ 1366 خورشیدى است؛ در قطعه زمین هموارى که‌ در میان "بۆڵێ" و "ئه‌ستێرۆکان" واقع شده‌ و مقرهاى آموزشگاه‌ و اتحادیه‌ء جوانان در آن نزدیکى قرار دارند، دختران و پسران دمکرات دست در دست هم سرگرم رقص چوپى هستند. پژواک آواز موسیقى کردى و قیل و قال شرکت کنندگان در آن مراسم و همهمه‌ء تماشاچیان، آرامش کوهسار و، کوهپایه‌ها و سکوت جنگل پوشیده‌ از برف را بر هم زده‌ است. عروسى است. پسر و دخترى پیشمرگ زندگى مشترکى را آغاز مى‌کنند. کاک نبى که‌ سالها است از جگرگوشگان خود دور افتاده‌ و درعالم خیال، "خیال خانم" و فرزندانش بر پرده‌ء خیالش جان مى‌گیرد، در اینجا چون سایبان رحمتى بر سر عروس و دامادى گسترده‌ است که‌ در روز ازدواجشان از آرمیدن در زیر سایه‌ء محبت پدران و مادرانشان محروم مانده‌اند. اینجا، دیگر کاک نبى براى ما تنها استاد و صرفا" مسئول و رفیق حزبى نیست، پدرمان نیز هست .

واپسین روزهاى تابستان 1375 خورشیدى است. "ماموستا" دارد خود را براى سفر به‌ اروپا آماده‌ مىکند. زحمت بردن نامه‌اى را بر او هموار مى‌کنم. شنیده‌ام کاک نبى بیمار است و در یکى از بیمارستانهاى کپنهاگ بسترى است و اگر چه‌ هیچ امیدى به‌ زنده‌ ماندن ندارد، با این حال، اراده‌اى بس استوار دارد و مسئولان حزبى از هر دو سو را تشویق مى‌کند تا در تلاش و کوشش مقدس خود در راستاى وحدت دوباره‌ء حزب و پایان دادن به‌ تفرقه‌ء تلخ و زیانبارى که‌ مدت دهسال است او و من و بسیارى از کسان دیگر را با همه‌ء سوابق مشترکمان از هم جدا افکنده‌ است از خود پیگیرى و پایمردى نشان دهند. بعد از دو ماه‌ "ماموستا" بر مى‌گردد. پاسخى براى نامه‌ام به‌ همراه‌ ندارد. نمى‌دانم که‌ آیا نامه‌ام به‌ مقصد رسیده‌ یا خیر. اما نیک مى‌دانم اگر بدستش نیز رسیده‌ باشد، بیماریش چندان توش و توانى برایش باقى نگـذاشته‌ که‌ جواب آن را بنویسد. مدتى مى‌گـذرد. خبر دردناک مرگش به‌ دستم مى‌رسد و به‌ این ترتیب "وعده‌ء دیدارمان به‌ قیامت مى‌افتد."

***

دو سال پس از این رویداد دردناک در نروژ هستم. من دراین سوى دریاى شمال و "آبجـى خیال" در آن سوى. پشت تلفن صدایش را مى‌شنوم. اطمـینان مى‌دهد که‌ نامه‌ام به‌ دست کاک نبى رسیده‌ و از محتواى عارى از هرگونه‌ ریاکارى شاگرد وفادارش بسى خوشحال شده‌ است. اما، دردا که‌، بیماریش به‌ وى امان نداد که‌. . .

"آبجى خیال" صدایم را مىشنود، اما سیماى اندوهبارم را نمىبیند تا دریابد پابپاى این حرفها چه‌ آتشى دل و جانم را در کام خود کشیده‌ است و چگونه‌ پیش خود این بیت را زمزمه‌ مى‌کنم:

از درد بى امان هجرت و از سوز بى‌کران غربتم

ترسم برون چکد از دیده‌ام این قلب پر اندوه‌ و محنتم

عکس از ویب سایت پێشمه‌رگه‌کان

 بالا‌. بازگشت

چاپ کردن‌!

   این صفحه‌ را برای دوستان خود بفرستید:

© www.giareng.com
All rights reserved 2005.