drgolmerad2.jpgپاسخ به این پرسش را با تجربه زیاد درزندگی، می توان داد و باید همه چیز را تجربه کرد! عشق آغاز زندگی است و آن را بایستی پرورش داد و نمیراند. پای بندی به پیمان و تعهد اخلاقی ازفرمانهای اولیه تعلیم وتربیت

واحساس داشتن و عاشق بودن و باور به این نکات است. چه خوب بود اگر به آن اندازه باور بوجود می آمد که انسان از تجربه دیگران پند می گرفت.

معمولا من عشق لحظه های نخست راهوس جوانی می دانستم وسالها است که بطور کلی عشق را نسبی می دانم و بر آن تکیه دارم، مگر اینکه عکس آن ثابت شود. در واقع این عشق همانند گلی لطیف و زیبا است که می بایستی مرتب به آن برسید و آن را آب دهید که زود پر پر نشود، در غیر آن صورت، احساس عشق، به مرور زمان در آدم می میرد وبنظر برخی از روانکاوان این بزرگ ترین و بدترین ظلم به احساس انسانی است. دربرخی فرهنگها می خواهند، عشق را با تهدید و زور به دیگری بقبولانند وتعهد وباور راتحمیل کنند که نتیجه آن، توسعه دروغ و وحشت و تنفر و نافرمانی است، بجای محبت و پای بندی به اصولی. در برخی از فرهنگهای سیاسی عاشق شدن بی معنی است، زیرا آنها مشکلات زندگی را به قدری فراوان می بینند که هیچ فرصتی برای عشق ورزیدن و تمایلات بین انسانها نمی بینند. بهمین دلیل، اغلب برخی ازفعالان ورهبران سیاسی همینکه به تیتر مقاله نگاه می کنند، مطلب را ناخوانده، به کناری می گذارند.

 

******

مجید جوانی روزنامه نگار بود که در محیط کارش با نازنین آشنا شده و این آشنائی به یک دوستی طولانی و احساس دو جانبه، مبدل گردیده بود که حتا درآینده قصد ازدواچ باهم را نیز داشتند. نازنین با وصف تربیت اسلامی، آزاد تر از آن بود که فقط از مرد زندگی اش، بنا به آیات قرآنی، تابعیت کند. به دیگر سخن او بیشتر تابع عقل و منطق بود تا احساس زنانه یا مردانه. نازنین خیلی چیزهارا به تنهائی تصمیم می گرفت. او بسیار دلش می خواست در داخل مملکت بماند. اما به دلیل جو حاکم و قوانین جدید ضد زنان، دیگر تحمل اش سر آمده بود و جدی قصد رفتن به استرالیا را داشت. این را دریک فرصتی وبه شیوه خاصی با یار وفا دارش مجید در میان گذاشت: نازنین در گفتگوئی دوستانه از مجید پرسید."آیا هیچ فکرش را کرده است که روزی از روزها به خارج از میهنش برود و برای همیشه از والدین، اقوام و دوستان دور شود؟ مجید کمی مکث کرد و بدون مقدمه گفت: نه! او هرگز و تاکنون چنین فکری را نکرده است. بعلاوه، او در شغلی که به زبان مادری انتخاب کرده تبحری به دست آورده است و نمی خواهد این شغل را رها کند و در ضمن توانائی ندارد بر یکی از زبانهای بیگانه به آن اندازه تسلط یابد که در خارج به شغلش ادامه دهد. او ادامه داد، اگر شغلی دیگر انتخاب کرده بودم و می توانستم درآن شغلم کار کنم، تقریبا می شود گفت: طبیعی بودکه درچنین شرایطی، بخارج بروم. اما نازنین آنگونه که ذکر اش رفت، جو موجود و حاکمیت مستبده را بیش از آن تحمل نمی کرد و می خواست هرچه زود مملکت را ترک گوید. این اولین سنگ بنای راه متفاوت و اختلاف عقیده بود که به حق، تصمیم نازنین به استرالیا رفتن را، تقویت می کرد. در این میان، مجید در هوای بین عشق، کار، عاطفه و خانواده گیر کرده بود و دست و پا می زد. از طرفی نازنین را دوست می داشت و نمی خواست او را رها کند و از طرف دیگر زیاد وابسته به خانواده، سرزمین و شغل اش بود. بهمین دلیل دربن بست مانده بود و نمی دانست چکار کند؟ عاقبت شغل، عرق خانوادگی و میهن بر روابط او با عشق وعلاقه به شریک زندگی آینده، غلبه کرد و زمین گیر شد و دز پاسخ نازنین، ناگهان آن حرف را زد. بدین ترتیب بنای نا ساز گاری بین آن دو گذاشته شد. آنها هر اختلاف کوچکی را که قبلا خیلی ساده حل و فصل می کردند، از آن ببعد به جای جستجو برای راه حل، ناخودآگاه به آن دامن می زدند و عمیق تر از آنکه بود، دره ای غیر قابل عبور ایجاد می کردند. آنها بر خلاف عرف اجتماعی و اسلامی، چون والدین متمدن و انعطاف پذیری داشتند، مدتها بود که، بدون خطبه عقد، با هم زیر یک سقف زندگی می کردند. نازنین یک خبرنگار دقیق ولی شلوغ بود و دائم به دنبال سوژه های داغ می گشت. اما مجید بیشترکار فرهنگی می کردو آرامتر بود. ذرحقیقت یک ادیب بود. دراینجا نقشهای اجتماعی در میان آنها عوض شده بود. معمولا دختران بیشتر ادیب و پسران بیشتر فنی!

 

روزی نازنین به مجید گفت: درواقع من ازتو حامله شده ام و می خواهم بچه ام رانگهدارم، چون من خودم بچه را خواسته ام و درخارج ازکشور می خواهم فارغ شوم و از تو نیز هیچ کمکی و توقع مالی هم ندارم و نمی توانم با توهم زندگی کنم. امروز باشد یا فردا، شکی در آن نمی بینم که راهمان جداست و ازهم جدا خواهیم شد، مگر این که یکی از ما کوتاه بیاید. او ادامه داد: من که کوتاه نمی آیم و آنطور که معلوم است تو نیزکوتاه نخواهید آمد و من هم مایل نیستم تو درمعذورات گیر کنید و فعلا کوتاه بیائید. با این حرفهای نازنین، آه از نهاد مجید در آمد و نازنین خیلی دوستانه و نه بخاطر مرد دیگری، بلکه بخاطر این اختلافات اورا ترک گفت. مجید درهمان روز اول جدائی، تلفنی به دوستش زد وجریان راگفت که بین من و زنم اختلافی پیش آمده و می خواهم نزد تو بیایم و یک سر، خانه را ترک کرد و پیش دوستش سیاوش رفت. او درباره ی جدائی اش باهیچ کسی حرفی نمی زد، حتا بانزدیک ترین دوست اش سیاوش.

 

چند روزی بدان شکل و نحو گذشت. ناراحتی و اندوه مجید به قدری نمایان بود که در محل کار نظر دیگران را به خود جلب می کرد و حتا سردبیر روزنامه به او تذکر داد که مقاله های فرهنگی که نگاشته است، مانند سابق نیستند، چرا ودردت چیست؟ این خانم سردبیر با سکوت مجید رو برو شد. با وصف اینکه  مدتها بود، نازنین در آن روز نامه کار نمی کرد، اما عاقبت سر دبیر متوجه شد قضیه که دختر دوست اش اورا ترک گفته است. مجید نیز می دانست وحس می کرد که نمی توان بیش ازاین، جدائی شان را پنهان کرد. اگر اوبه پنهان کاری ادامه دهد، احتمالا نازنین پنهان کاری را رعایت نکند و همه جا بگوید. به هرحال سر دبیر به هر وسیله ای می خواست مجیدرا دل داری بدهد و بگوید که دیگرجو مانند سابق نیست که زنان تابع مردان زندگی شان باشند و بایستی او این واقعیت را بپذیرد که زنان می توانند مستقلا در باره آینده خودشان تصمیم بگیرند.

 

مجید روزی داشت بی هدف در خیابان با حالتی افسرده خاطر قدم می زد. ناگهان دختری را دید که سه بسته پیتزا و یک دوربین عکاسی در دست دارد و در حال سوار شدن به یک تاکسی است. درآن حالت که دختر با یک دست بسته پیتزاهارا گرفته بود بادست دیگر که دوربین عکاسی رابردوش داشت، در عقب تاکسی را باز می کرد، ناگهان یکی از کارتنهای پیتزا به پیاده رو افتاد. دختر می خواست دو کارتن دیگر را توی تاکسی بگذارد و بعد کارتن پیتزای افتاده را بردارد که دوربین هم از شانه به پیاده رو لغزید و افتاد. در چنین لحظه ای، نا گهان مجید سر رسید و کارتن پیتزا را از زمین برداشت و هنگامیکه دختر بر گشت که آن را بر دارد، مجید خیلی مؤدبانه کارتن را به دستش داد و در این حالت چشمان هر دو بهم خیره شدند و برای لحظه ای به قول خانم میلانی در کیمیای ایمان: "در اولین نگاه کشش مغناطیس عمل می کند بنا به طبعش"، این نگاه جاذبه ای داشت و کار خودرا کرد. در آن حالت هر دو سکوت کردند و به هم نگریستند. اما هیچ کدام این جرأت رانکرد آدرس یاتلفن دیگری را بپرسد. دختر یک مرسی گفت و با هیجان زیاد سوار تاکسی شد و دوربین نیز از یادش رفت که از دست اش به کنار جدول افتاده. او در حال رفتن ازپشت شیشه تاکسی به مجید خیره شده بود و نگاهها همه چیز را تحت تأثیر خود قرار داده بودند، زیرا مجید نیز باچشمانش او را تعقیب می کرد. اوداشت دور می شد ومجید مات ومبهوت به کنار جدول خیابان نگاه کرد. ناگهان دوربین عکاسی رادید، بلافاصله آن را برداشت و بادست برای آنها تکان داد اما دیگر دور شده بودند. نه شوفر تاکسی و نه مسافر، به آئینه توجهی نکردند و مجید نیز نه شماره تلفنی و نه آدرسی و اسمی از دختر پرسیده بود.

 

مجید در حالیکه نا امیدانه درپیاده رو قدم می زد، گاهی به جلد دوربین بادقت نگاهی می کرد که شاید آدرسی یا تلفنی در جائی نوشته شده باشد، که نبود. در عوض یک حلقه فیلم که نیمی از آن، عکس گرفته شده در دوربین وجود داشت. مجید هنگام بر گشتن به منزل جریان را برای دوستش سیاوش تعریف کرد. او گفت: حیف است که تو تلفن یا آدرس دختر را نگرفته ای و یا او از تو هیچ نام و نشانی ندارد. اما در هرصورت، خیلی ساده است که از شوفر تاکسی به پرسیم آن مسافر را به کجا برده است. مجید گفت: مشکل من در همینجا است که شماره تاکسی را یاد داشت نکرده ام و یادم نیست. چگونه در میان این همه تاکسی او را پیدا کنم؟! سیاوش کمی تو فکر رفت و گفت: یک پیشنهاد دارم؛ بدهید فیلم دوربین را ظاهر کنند شاید، درعکسها نشانه ای ازآشنائی به دست آمد؟ مجید اکیدا مخالف پیشنهاد او بود، زیرا آن عکسها حریم خصوصی آن دختر است و نباید به آن حریم بدون اجازه نگاه کرد. سیاوش گفت این دیگر بخودت مربوط است، بنا بر این هیچ کارش را نمی توان کرد.

*****

مجید اغلب روزها دراداره حواسش پرت بود و همیشه درحال فکر کردن. نه فکر کردن برای سوژه یافتن و مقاله فرهنگی نوشتن، بلکه افکارش متمرکز بود برآن که چگونه این دختر را بیابد؟ شبها که خانه می آمد همینطور بود، این افکار رهایش نمی کرد. چون جائی راهنوز نیافته بود و دختر دوست سابق اش درحال جمع و جور کردن وسایلش برای یک مسافرت طولانی بود. بعلاوه آن خانه نیزبعد ازجدائی ازدوستش، برای یک نفربزرگ بود. بهمین دلیل و درحال حاضر پیش سیاوش بود. لذا اغلب درباره این مشکلات حرف زده می شد.

 

یک روز سیاوش گفت: من بدون اجازه تو، فیلم دوربین را داده ام ظاهر کردند و در عکس یک دختر جوان و یک مرد هستند که شاید شوهرش و دوست پسر باشد و یا برادرش، نمی دانم. هنگامی که مجید عکسهارا دید، با نا امیدی گفت: خودش است اما این آقا، بدون شک شوهرش است پس دیگر هیچ. سیاوش او را کمی دلداری داد و گفت: معلوم نیست که شاید برادر او باشد! به هرحال، این خودش به یک تحقیق و جستجو می ارزد.

مجید تن به این کار داد وجستجو، نخست از اطرافیان آغاز شد. متأسفانه هیچکدام از هم کاران، افراد درآن عکسها را نمی شناختند. یکی از دوستان پیشنهاد داد که کوتاه، آگهیی در روزنامه نوشته شود: متمنی است صاحب دوربین گم شده با مشخصات زیر به این روز نامه مراجعه کند که فکر بدی نبود. آنها و بویژه مجید در این فکر بودند که چنین کاری انجام گیرد و بنا شد آگهی در روز شنبه هفته آینده درج شود.

 

دختر (ساناز) به خانه که رسید، یادش آمد که دوربین را درهمان موقعی که سوار تاکسی شده، افتاده و جا گذاشته است و به دلیل دل دادگی فراموشش شده و جامانده است. او جریان را برای تنها دوست دخترش ومحرم رازش گفت که ناگهان و دریک لحظه دل بجوانی بسته که هنگام افتادن کارتن پیتزا و سوار شدن بر تاکسی او را کمک کرده و دیده است. دوست دخترش گفت تو که همیشه سوار تاکسی می شوی نه اتوبوس و تراموا. اینهم خیر تاکسی! ساناز گفت: چه خیری؟! نه تلفن و نه نام و نه آدرس او را ندارم، رعنا، دختر دوستش گفت: از همه اینها که بگذریم، برای جستجوی او، بهترین راه آنست که به بهانه پیدا کردن دوربین یک آگهی به روزنامه شهر بدهید، اگر جوان رو براهی باشد و دور بین را یافته باشد، حتما از خودش خبر خواهد داد. ساناز نیز با این نظر موافق بود و تصمیم گرفته شد روزدوشنبه که آگهی ها کم اند و اعلب دراداره روز اول هفته روزنامه را ورق می زنند، آگهی را درج کنند.

 

ظهر چهار شنبه بود، مجید از محل کار با روزنامه ای در دست که به دنبال آپارتمان کوچک و مناسبی می گشت به طرف خانه می رفت و چند تلفن را نیز با خط نشان کرده بود که زنگ بزند. او سرش پائین بود و در پیاده رو آرام راه می رفت که جوانی حدودا چهارده ساله با دوچرخه اش تند درپیاده رو می آمد و باسرعت به مجید زد که پایش زخمی شد و جوان خود به گوشه ای و دوچرخه به خیابان پرت شد. او بلند شد، چیزیش نشده بود، سرش را به عقب بر گرداند و مجید را در پیاده رو نشسته دید و دوچرخه اش را برداشت و سریع با همان سرعت رفت. انگار نه انگار اتفاقی افتاده و حتا مکثی نکرد که بپرسد حالت چطوره، و یا نیاز به کمک داری؟ در این میان دختری سر رسید و از مجید پرسید، چیزی که نشده؟ اگرمی خواهی تا تلفنی آمبولانس را خبرکنم؟ مجید درپاسخ گفت: نه، مرسی فقط کمی زخمی شده ام. دختر با خوشروئی گفت: نام من سارا است و در این نزدیکی ها زندگی می کنم، اگر می خواهید و می توانید، تشریف بیاورید که من زخم را بشویم و پانسمان کنم. نخست مجید، خودرا معرفی کرد و با جمله نمی خواهم مزاحم شوم تعارفی کرد و از جایش بلند شد و ضمن سپاس پاسخ داد، به آن سختی هم نیست. اما دختر جوان با اصرار خاورزمینی ها، گفت نه، نه، هیچ مزاحمتی نیست و اگر می توانی راه بروی، خانه من همین 400 متری است، و در غیر آن صورت می توانم به تاکسی تلفن کنم. مجید با متانت و مهر گفت: نه نیاز به تاکسی ندارم ومن می توانم راه بروم. سارا بازوی اورا گرفت و یواش، یواش به قدم زدن وگفتگو به شیوه برخورد بعضیها پرداختند. آنها درمورد انسانهای بی توجه وکم مسئولیت که بویژه این افراد، درمیان جوانان بیشتراست، صحبت می کردند که اکثر آنان نمی دانند مسئولیت و قوانین اجتماعی چیست؟ آنها گرم صحبت بودند که به منزل سارا رسیدند. سارا گفت اینجا خانه ایست که من در آن زندگی می کنم. در هر حال به کلبه ما خوش آمدید. مجید گفت، مرسی برای محبتتان، بعلاوه نامم مجید است و روز نامه نگارم وبرای همین روزنامه محلی و منطقه ای کار می کنم. بهرحال مجددا بی نهایت از لطف و خونگرمی شما سپاسگزارم.

*****

سارا، دخترجوان در مهمانخانه، جا به مجید تعارف کرد وبرای پانسمان پای او به آشپزخانه رفت که جعبه کمکهای اولیه را بیاورد. چند لحظه ای نگذشته بودکه سارا باجعبه پانسمان به مهمانخانه بازگشت و رو به مجید، پرسید آیاچای میل دارید یا قهوه؟ درست کردن هردو ساده است وبه یک اندازه وقت می گیرد. مجید نخست گفت: بیش ازاین راضی به زحمت نیستم، اما اگرخودت میل دارید، دراین بعداز ظهری چای بدنیست. دخترجوان جعبه را روی میز گذاشت و مجددا به آشپزخانه رفت و آب را برای چای گذاشت که گرم شود و از همان آشپز خانه گفت اتفاقا خواهرم همین بعد از ظهری خواهد آمد و او به چای زیاد علاقه دارد.

سارا به پیش مهمان بازگشت و کمی از الکل و پنبه ی جعبه پانسمان را بیرون آورد و زخم را اول شستشو داد و بعد پانسمان کرد و گفت: این کار من است زیرا در بیمارستان نرس هستم. در این هنگام زنگ در به صدا در آمد. دختر جوان گفت احتمالا خواهرم باشد و زود در را باز کرد. در این موقع، ساناز وارد مهمانخانه شد و با تعجب مجید را دید. خواهرش زود ضمن معرفی طرفین جریان را توضیح داد. ساناز به سرا پای مجید نگاهی کرد وگفت اتفاقا می خواستم فردا برای روز دوشنبه آینده یک آگهی به روزنامه شهر بدهم و دنبال جوینده دوربینم بگردم که امروز تو را می بینم که اینجائی! دوربینم کجاست؟ مجید لب خند بسیار شادی زد و گفت: من نیز به توصیه دوستانم و به بهانه دوربین که در اصل یافتن صاحب آن بود، برای روزشنبه این آگهی را، که از جیبش بیرون می آورد، به روز نامه ای که در آن کار می کنم، بدهم. با شادی و تصادفی امروز، ترا یافتم! ساناز لبخندی زد وگفت راستی توی روزنامه این شهر که کار می کنی، کسی را بنام م. اهری که مطالب فرهنگی جالبی می نویسد، می شناسی؟ باید ازهمکاران باشد. مجید نگاهی دوستانه به ساناز کرد و گفت: درمقابلت نشسته، بله و دوربین تو نیز نزذ من است ومن درهمان لحظه برایت دست تکان دادم اما نه تو و نه راننده تاکسی متوجه آن نشدید و من شماره تاکسی را هم یاد داشت نکردم که حد اقل از صاحب آن بپرسم که ترا به کدام آدرس برده است؟ در آنحال عکسهارا که همیشه، همراه داشت به ساناز نشان داد. ساناز گفت این که در عکس همراهم دیده می شود، دوست پسر سابقم است واین عکسهارا برای یادبود، درآخرین دیدار گرفته ایم.

ساناز از خود گفت که چطور با دوست دخترش درباره آن دیدار کوتاه و جرقه مغناتیس وار صحبت کرده و از هیجان دوربینش را از یاد برده است و مجید نیز سرنوشت اش را کاملا تعریف کرد. دراین میان سارا خواهر کوچکتر ساناز گفت: پس شماها قبلا همدیگر را دیده بودید. ساناز گفت خیلی کوتاه. در آن حال که من بر تاکسی سوار می شدم، این شانس نصیبم شد که مجیدرا ببینم. مجید در پاسخ گفت: اکنون من بیش از یک بلیط بخت آزمائی برنده شده ام و این شادی نصیبم شده که سانازرا بیابم و تو، سارای عزیزم عامل مهم آن هستی و بهمین دلیل دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.

هایدلبرگ، آلمان فدرال 7 ژانویه 2014   دکتر گلمراد مرادی

ئەم ئیمەیڵە پارێزراوە لە سپام, پێویستە جاڤا سکریپت چالاک بکەیت بۆ بینینی.

شەهید پێشەوا قازی محەممەد

شەهید پێشەوا قازی محەممەد
شەهید پێشەوا قازی محەممەد یەکەم سەرۆک کۆماری کوردستان.